باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

نیاز

نیاز

 ..

ز یادم برفت آنهمه اخم و ناز

تو را چون بدیدم وجودت نیاز

مرا خوش نماید زتو هر چه هست

مدارا و امید وصلت شدم چاره ساز

..

سوز

13.05.2008  -  19:20

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫مادر

 

مادر

-  

پدر جسم من سوزنی نوک ، بمادر بداد

به پیش اندرم مادرم ، خوان روزی گشاد

که خود آنچه  خواستی ، ز بهرم نخورد 

چو من خواستم ، دهان ، از برایش گشاد

و یارش که شد ، خواست آن را سپرد

برایش تهیه مهم بود ، کلان ، یا که خرد

در آن فصل ناجور ، همه با پدر در تلاش

بهایش چه بود و کجا، خواسته را خانه برد

-

کالبدم بر پا شده ، در بطن او تکمیل یافت

نامده از برایم ، پوشش پشمی ببافت

آنچه را بشنوده بود در ساز من ، نیکو بود

از برایش جستجو کرد و تلاشی ، تا بیافت

-

مرا تاب خوردن نبود ، از غذا و خوراک

بخورد و به پالود ، ساخت آن ، را بپاک

بخون اندرونش کشانده ، به بندم ، سپرد

زناف بند ، رسیدم غذا ، چهره ام تابناک 

 -  

مرا کرد جزوی از جسم خود ، همزمان

زنوش و خوراکش نهادی ، همه در میان

زخونش مرا خون ، به هر دم ، بدادی هوا‫‫

به هر جنبشم در درونش ، شدی شادمان

تکامل به بخشید ، نهم ماه ، نمود

به هنگام ، ز زهدان ، گفت ، بدرود

همی خواستم که مانم ، به آسوده جای

نداشتی مرا گریه سود ، که بیرون نمود

-

به لحن ملایم ، مرا گر یه آرام کرد

نوازش نموده ، به لالائیم خواب کرد

نیاسود و ناخفت ، تا من ، آسوده دید

خود او بنده ، من را چو ارباب کرد 

  -

به نا امنی ام او دو صد ، شور داشت

زخردی که ، گردم بزرگی ، هوایم بداشت

چو زن خواستم ، همسر و پور ، بودم به بر

به مادر ، همی بچه بودم ، تفاوت نداشت

‫‫ -

‫سوز

‫مادر 

    ‫‫15,16,17.05.2008

نویسنده : س. و. ز : ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫گاه درست

‫گاه درست

..

ای آنکه بهار آمد و رفت ، چشم به ره یاسمنی

میکوش تو بر جای درست ، بل به کویر یمنی

در لوت و کویر نمکت ، دیدن مریم دور است

جای و زمان جور شود ز کار خود ، بهره بری

..

سوز  

22:20 - 13.05.2008

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

تکرار

 تکرار

..

زندگی تکرار تکرار است دانی ای رفیق

کوششت باشد که روی آری بیاران شفیق

‫گر ترا همراهی آنان نباشد در توان

پس کتاب را یار شو ، دریائی است عمیق 

.. 

‫سوز

07.05.2008  - 15:30  

نویسنده : س. و. ز : ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

امید ‎

امید 

..

کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم  بکشت 

بتیر نگاهش ز پهلوی دیده ، بخشم درشت 

ز درد جگر سوز  آن پر عتابش ، نگاه 

بلرزید قلبم ، همی دست و زانو و پشت


مرا پرتو مهر و رویت ز صحرا بداشت 

زکار و ز کشت و تلاشم همی دور داشت  

بسان غلامان بی مزد ، بدون مواجب کنیز 

بدربانی خاک کوویت ، مرا پیشه داشت


مرا جام چشمت بدادم شراب و وجودم سرور 

به پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور 

کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامداد 

نخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور 

 
بسعی و تلاش تمام، چاره جو میروم روز و شب 

باندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تب 

چو پندار و گفتار و کردار من ، با همه نیک بود 

نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط  و طرب 

.. 

سوز 

06.05.2008  -  21:30

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

قلم

قلم    

  ..

قلمت را با انگشتانت کمک کن و بگیر که بتواند بایستد

و روی کاغذ یادداشت راه برود ،

مثل بچه ای که برای راه رفتن احتیاج دارد که زیر بغلش را بگیری

تا او بتواند راه برود و قدم بزند .

سکون و شروع به راه رفتن مجدد بچه در موقع

تاتی تاتی ،

 تجسم قلم در دست نویسنده است در موقع نوشتن ،

که می ایستد و دوباره راه می افتد .

بنابراین بگذار این بچه قلم راه برود ،

چون نمیدانی چه زمان می ایستد ، کی به چپ یا راست میرود ،

 کی میایستد و ناگهان میخواهد برگردد.

 قلم در دنیای تفکر قدم میزند و هر زمان بسوئی نظر میکند و میخواهد

‫در یک منطقه ا ی که مطلوب پیدا کرده وارد شود و  آنجا را طی

‫کند ، ولی با آن قدم های نامطمئن و جستجو گر مدتی طول میکشد

‫تا مسیر را عبور کند و رد پای عبور قلم ، نوشته ایست بر روی کاغذ و

‫بیان فضائی است که از آن عبور کرده است.

..

سوز

 25.04.2008 

نویسنده : س. و. ز : ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫چشم ‫

چشم

.. ‫ 

‫‫چشمان ترا دیدم ، از ضعف بلرزیدم −−

     پا و بدنم سُست شد ، از جای نه جنبیدم

تیر‌ ِنگهَ اَت کُشتم ، من بیش نفهمیدم‫ −−

     هم بردگی یه کووی ات ، در جای پسندیدم

‫‫گو یی همه یه عمرم ، دنبال تو گردیدم −−

     بودم همه گم کردم ، در خویش ترا دیدم

‫زان خنده یه فتانت ، در فکر هراسیدم −−

     چون حالت دامن کش ، از ناز ، ترا دیدم

‫رفتت چو اشارت شد ، از جای جهانیدم −−

     ‫وین ترس جدا گشتن، زو هام پرانیدم

‫هر لحظه برای خود ، امری زتو ، بر دیدم −−

     من بنده یه داغی پی ، در پیش ترا دیدم

‫آن جاذبه یه عشقت ، زنجیر مرا دیدم −−

     گردن شده دورا دور ، هر سوی کشانیدم

‫من راضی دربانی ، مهر از نگهت دیدم −−

     نازان و دمی مخمور ، چشمت همه یه دینم

من مایل آن باشم ، تا اینکه جهان بینم −−‫ ‫

     خدمت ، بشوخ چشمت ، گردد همه آئینم

..

سوز

 26.03.2008 ‌‌‌- 21.04.2008

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم