باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

نگاه یار

نگاه ِ یار

..

جسم من را ، از پس این زندگی یه ناخوشنود

زیر ِ خاک ِ باغچه، آنجا که پنجره یه دلبر ِ من باز شود ،

بسپارید تنها ،

وندر آن خاک ، گُل ِ خوشبوی و کمی صورتی اش بن-شانید

تا که از جسم و دل و چشمان ِ مشتاق ِ من 

سر زند شاخه گلی

آن زمان باد که این گل ، به نمایش دادن ِ خود بن شیند و ،

نگه ِ لطف و پُر از مهر ِ نگارم به خودش آویزد

دیگر آن شوخ نگاهش ، به من آنقدر سرد نیست

همچو این زندگی ام ، بی توجه ز ِ نگاهش ،

دل من پُر درد نیست

او به تحسین که به گُل ، شوخ نظر اندازد ، دل ِ من شاد شود

من ، که نگاهی ز ِ محبت ز ِ نگارم خواهم

دارمش حال که این ، جامه ز ِ گُل را به تنم آوردم

..

سوز

23 شهریور 1390 – 14.09.2011

نویسنده : س. و. ز : ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

دریاچه ارومیه

دریاچه ارومیه

..

به چند رود که جاری ، سوی ِ آب دریاچه بود

به زد مردمان سد ، و زآن آب ِ رود ، کم نمود

کزآن آب ِ سد ، آورَد باغ و کِشت ِ زمین را قرار

وزآن باغ و محصول به دارد همو ، چشم ِ سود

.

به اطراف ِ دریاچه ، بَر کَند ، چاه ِ عمیق

زمین بَر نشاند ، گندمش جای ِ تیغ

هزاران ازین چاه ِ ژرف آمدش در کنار

کم آمد ز ِ دریاچه آب ، ای دریغ

.

برآمد ز ِ چاه های اطراف ، آب شیرین ، به زور

فزون آمدش در نمک ، شد آن ، آب دریاچه شور

رضائیه شد ، نام ِ چی چَست ، در  یک زمان

ارومیه بوده ست نامش ، ز  ِ دوران ِ دور

.

به هور و به گرما ، هوا رفت ، ز ِ دریا فرار

همان آب ِ پاک و ، به مانده بجایش نمک ، بر قرار

چو مرغی ز ِ پرواز ، تشنه نشسته ، به دریا کنار

شد از آب ِ شور ، تشنه تر ، گشت حالش نزار

.

به گفتند «ارس رود» ، توان سوی دریاچه اش راه داد

و مجلس بر این کار ِ والا و برتر ، توان رای داد

نمایندگان را ، نشد این مهم ، چون که سوریه را

کمک واجب است ، آب ِ دریاچه اندر کناری نهاد

.

میلی یارد دلار چند ، کمک بر بشارُُ الاسد

مهم تر نماید که تا آن ، به مردم ز ِ ایران رسد

ز ِ اموال مردم ، ز ِ ایران ِ محتاج ِ پول و کمک

چراغش ز ِ خانه برون برده ، بیگانه یاری رسد

.

چو از چند هزار چاه ِ اطراف ، آب بر کشید

به شد آب ِ دریا تمام ، چاه به ته ، خشک دید 

چو دریاچه شد ، آب که سطلی شود پُر ، نماند 

کنون است زمان ، تا به دریاچه اش از رهی ، آب رسید 

.

شما ، ای منادی نمایان ِ راه ِ بهشت

به نیکو گری ، خانه ساخته ، گزارید خشت

بهشت ِ ارومیه ، لب تشنه باشد ، به زال ِ نمک

رسانید به آبش کنون ، پاس دارید به کِشت

..

سوز

17 شهریور 1390 – 08.09.2011

نویسنده : س. و. ز : ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

برق نگاه

برق ِ نگاه

..

برق ِ نگاه ِ تو ، در کوچه ای طولانی با دیوار های بلند و  درختان اقاقی ِ بنفش ،

و بوی ِ دل انگیز ِ گلهایش ، در امتداد ِ آن ، چنان مرا تکان داد که ، تو گوئی

درونم سیل ِ هراس ها و نشاط جاری شد. گنگی یه حالت ِ خودم را می دیدم.

.

نمیدانم دست پاچه بودم یا نگران ، نگران ِ اینکه تو داری میروی یا می خواستم

با عجله ، یه کاری کنم که از تو دور نشوم ، یا تو از من دور نشوی.

نگاه ِ تو از وجودم چیزی را چنگ زد و جارو کرد و با خود بُرد.

امواج ِ نگاهت را در حال ِ لمس کردن ِ وجودم حس می کردم و تو دور شدی.

.

این دیدار آنچنان شیرین و رویائی بود که خیال ِ دیدن ِ نگاه ِ تو ، و رویای ِ تکرار ِ

مجدد ِ دیدن ِ آن نگاه برای ِ بیشتر لمس کردن

و بیشتر لذت بردن از این احساس ، مرا به خود مشغول کرد و تو رفتی.

ناگهان به خودم آمدم و در انتهای ِ کوچه یه بلند ، دور شدن ِ ترا دیدم ، به دنبالت

دویدم ولی دیگر ترا ندیدم. گشتم ، ندیدم.

حال امروز ، دومین روز است که از دیدن و دریافت ِ محبت ِ نگاه ِ تو ، در لذت هستم.

نخوابیدم ، دیشب بیدار بودم ، ترسیدم با خوابیدنم ، احساس ِ دریافت شده یه

نگاهت را از دست بدهم.

صورتم را نَشُستم ، به موهایم دست نزدم ، می ترسیدم آن اثری که از نگاه ِ تو

به من ، در موهایم و صورتم نِشَسته و بجای مانده بود ، پاک بشود.

اثر ِ نگاه ترا دوست دارم و نمی خواهم آنرا با شستن از دست بدهم.

گَرد ِ صورتم که آغشته به محبت ِ نگاه ِ توست ، می خواهم همچنان مرا بیشتر

در پیوند با تو نگاهدارد.

..

سوز

31 اردیبهشت 1390 – 21.05.2011 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم