باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

بیگانه

         

          بیگانه

..

بیا با یکدگر ، مانند ِ یک بیگانه باشیم

چونان بیگانگان بی دلخوری از هم جدا شیم

چه آنان در نگاه ِ دور شدن نفرت ندارند

نثار یکدگر هم بر زبان ، لعنت نبارند 

ز ِ کم یا که ز بیش ، آن در توان بود

همان کردم من آن را که ، همان بود

اگر کم بود در مقیاس ِ آن دخت ِ فلانی

تمام ِ همت و کَردَم ، همان بوده که دانی

نیاوردم اگر من در بَرَت چون تخت شاهی

به کوشیدم به مال و هم به جان ، از هر چه خواهی

تو گر ، میلت بُوَد بَر ، داشتن ِ بنز ِ سواری

پاسات چارده سال را ، نشمار گاری

تو در چشمان ِ من ، نیکو نمودی

به خُلق و ، روی خود ، دل را ربودی 

تمام  ِ کوششم هر بار ، این بود

شَوی راضی بر آنچه خواسته بودی

بزن آمال ِ سرکش را تو ، افسار

و گرنه می بَرَد آنجا کو ، ناخواسته بودی

اگر دارای ِِ دارا بوده ای ، یا در میانه

همان دیس ِ پلو و مرغ و نان را خورده بودی

چو خوردن ، هم لباس ، اکنون مهیاست

ز ِ کمبودت نگاهت را ، به دارا ها نمودی

نگاهت را به گردان ، در میان بی نوایان

چنانی بی خوراک و توشه و سقفی نبودی

به کن شکر خدا از آنچه داری ، از سلامت

نه پولدار ناخوشی غم خوار بودی 

نه بی مهر کودکی را یار بودی

..

سوز

 ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ −26.05.2009 - Mai.06.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم