باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

میخ

 
میخ

..

میخ ، نگهبان است بر پیمان ، پیوند دو چیزی با هم ، تابلوئی بر دیوار ،

تخته ای بر کف قایق که بماند بر آب ،

چوب یک پرده به دیوار ، که باز دارد ، نگاهی ناباب

 

بر سرش کوفته اند ، ضربه چکش ، ناله و آخ کنان ، جایگزین گشته

به کنجی ، به دری ،یا به دیواره یه گنجه ، به اطاقی که در آن مادر

پیری ، یاد بود جوانی ، به نگاهداشت آن گنجه یه پیر می کوشید.

 

یا در آلاچیق حیاط ، ناظر گفت و شنودی به شده بر ، زوج جوان ،

جمله ها از سر ناشیگری و از فرط خجالت کوتاه ، هر لغت تک به تک ،

هر کدام با نفسی آه همانند همراه.

 

یا که در وسوسه مالک ، به خرید چیزی ، پند می گیرد که

چه سان ، به ستاند کالا ، بدهد هیچ بر آن ، بفروشد چه گران.

 

جایگه او ، در همه حال طولانی ست .

یا به زنگار زمان می پوسد ، و از قد به دو نیم می گردد .

یا که آن چیز که بر پایش آن پاسدار است ،

خود به درازای زمان پوک شده ، بودن میخ در آن بی معنی ست.

باز اگر رنگ نوئی برخود داشت ، شایدش گوشه یه دیگر ،

به یکنوع دگر کاری داشت.

رنگِ زنگاری و شاید لک و پیس ، قدی نه رشید ، کم خمیده ،

ناتوانی ز قدش ، بر نِگه بازنگر و ، دور و برش می پاشید ،

چه امیدی در بازنگر ، از بکار گیری او می انگیخت.

به کناری گشته رها ، بی منظور ، 

به فراموشی و تنهائی و در جمع دگر تنهایان می پوسید.

..

سوز

29 امرداد 1388 - 20.08.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم