باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

خار سر دیوار

خار ِ سر  ِ دیوار

..

“من از روئیدن خار ِ سر  ِ دیوار دانستم

که ناکـَس کـَس نمی گردد ازین بالا نشنینی ها”

..

من از روئیدن خار ِ سر  ِ دیوار دانستم ،

که خار هم می تواند بالا نشین باشد.

ولی آیا آن جای گـُل را می گیرد ،

آیا آن زیبائی یک گـُل را می تواند ارائه بدهد ؟

در مقایسه کردن ِ یک تک گـُل بالای دیوار

با یک بته خار ،

کدام یک بیشتر احساس زیبائی را پدید می آورد؟

-

پیکر ِ خار، ویژگی های خار و نمادهای دیده شده از خار

در گذشته ، این پندار را دارد که از آن نمی توان

توقع بوی خوش و احساس خوشی و زیبائی داشت.

-

آنکه خار هست و خود را بالا نشانده و بزور خود را

گـُل می نماید و جلوه می فروشد که من زیبا هستم ،

من دیدنی هستم ، با دیدن من احساس شادی و

زیبائی داشته باشید !

آبروی خود را می بَرَد و زحمت ما می دارد.

-

جای خار در میان گلزار نیست ، به بیابان زیبنده است.

هر چیزی جای خودش را دارد.

خار باید بجای خودش برگردانده شود و کار خودش را

در جای خودش انجام دهد.

یکی پرسید آیا می شود .

آن دیگری جواب داد: می شَوانیم

(یعنی ما کاری می کنیم که بشود ، ما شدنی اش می کنیم)

-

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست

که هر چیزی بجای خویش نیکوست.

..

سوز

۰۱ بهمن ۱۳۸۸ – 21.01.2010 

نویسنده : س. و. ز : ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

سلام آخر

سلام آخر

..

یک دوست وبلاگی ، در قسمت نظر ها نوشته است:

" سلام دوست عزیز قشنگترین سلام ، همون سلام آخره ،

چقدر زیباست لحظه ی آخر زندگی ،

سلام به دنیای اون طرف

خداحافظ دنیای محدودیت "

------------      -----------

نوشتم:

یک کم صبر کن ، چرا این قدر با عجله ؟

برای چی ؟ زیباست لحظه ی آخر زندگی ؟

از کجا آورده ای ، چه دلیلی ، چه مدرکی ، چه شاهدی داری که اونطرف دنیای

محدودیت نیست ، که از این دنیای محدودیت ها خداحافظی می کنی ؟

و سلام به دنیای اونطرف می دهی ؟

از اونطرف که جز حدس و گمان ها و تصور های واهی چیزی در دست نداری ؟

هان ؟ اگه کسی رفته و بر گشته و تعریف کرده ، کو ؟ کجاست ؟

" آهوی ناگرفته به دشت مبخش "

از زمان محدودی که داری ، از این محدودیت ها استفاده کن ،

مفید باش و از مفید بودن لذت به بَر!

-----           -------

چه انگیزه ای ، چه هدفی در نظر است که دنیای یه آنطرف ِ نادیده را ،

اینطور با آب و تاب و رویائی به تعریف می آورند و چیزی را که خودشان

هم فقط در تصور و خیال می توانند مجسم کنند ، برای دیگران تبلیغ می کنند؟

..

سوز

۲۴ آبان ۱۳۸۸ - 15.11.2009 

نویسنده : س. و. ز : ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

اسارت ذهنی

‫اسارت ذهنی

‫..

‫باز کن در ، باز کن در

‫بسته ای درهای ذهنت ، به زنجیر  ِ هراس از آتش دوزخ .

‫نمی خواهی بیاندیشی چه سان در بند موهوماتی اسیر گشتی.

‫به چرخان تو ، کلید ِ روشن اندیشه را ، در " قفل ِ زنگار بسته " یه

‫سنت و رسمی که از آبا و اجدادت ، به سان ِ بسته ای نگشوده اش ،

‫به  میراث برده ای آنرا.

‫باز کن این باور  ِ در بسته را ، نگاهی کن در آن جویا ، چه گفتندت ،

‫که هر فکری ‫، در آن صحنه گریزان کردند و ممنوعه .

‫چرا اندیشه را رفتن در اینجا و در این قصه ، چنین بیزار می سازند؟

‫چرا فکری در این باره ، در این باور ، چنین گناه آلود می باشد؟

‫تو را مجبور می سازند که این باور ، باوری یکتاست ،

‫که این باور ‫چراغ ماست .

‫که این باور مقدس باشد و تو در اندازه ای نیستی

‫که بر این بسته یه باور ، نگاهی تازه اندازی.

‫نگاهی تازه بر این باور  ِ دیرین ، تو را از راه می دُزدَد .

‫تو را درمانده می سازد ، ز راهی کو ، تو را سوی ِ بهشت آرد .

‫تو گر این راه را که ما گفتیم نه پیمائی ،

‫رهی کوتاه ، ‫جهنم رفتن ات ‫را از برایت ، تازه می سازد.

‫همین ترس است « زنگار بسته زنجیری » دور  ِ بسته یه فکری ،

‫که از دورها ، دست در دست ، بدستان تو آوردند .

‫کلیدش باشد اندیشه .

‫به چرخان کلید ِ فکر ، توی « قفل ِ باور  ِ کهنه » و پُر ابهام ،

‫که از ‫سالهای دیرین ، بر این بسته نشان باشد.

‫پس از هزاران سال ، آیا اندیشه ای کوتاه تر دارم ،

‫از آن عصری ‫که با چخماق آتش را بر افروختند.

‫هزاران اندیشه است امروز اینجا ،

‫بزرگ مردان اندیشه ، ‫مشاور ، ‫پند آموز ، یاورم هستند.

‫چه تضمینی است برای افکاری که مردانی که ، هزاران سال

‫ پیش از این ، بهشت را راهنما گشتند ، ‫بهتر باشد ‫از ،

‫افکار مردم ِ امروز و ‫‫استادان اندیشه ، ‫با تفکر ها ، تعقل ها.

زمانی در میان مردمی ساده ، اندیشه ای والا ، از نو درخشید.

‫به آنهائی که با خواهش یا که ناچاری ، خواسته ، آرزوها را ،

‫به بت های ‫بتخانه آویز می کردند ، نشان داد او که :

‫این چوب است و ‫این سنگ است که دستان من و تو

‫ساخته است آنرا ، ‫ترا چیزی نمی آرد.

‫سپس بر آرزوها و رویاها ،

‫تواناترین بُت را ، با فکر ها و تخیل ، در تصور بر پا و بنیاد کرد.

و آنرا که به او باورش باشد ، بهشتی رویائی دارد او ، پاداش.

‫آنچه را دوست داری در این بهشت و آخرت باشد.

‫و آنانیکه ، کم باورند و شک آورند اورا ،

‫آتش و مار و جهنم بعد از این دنیا ، جای کافرین باشد .

‫این تصویر ها و وحشت های بی پایه ، " زنجیر و قفل " هستند ،

تفکر را و اندیشه .

‫پاره کن زنجیر اوهام و خرافات را .

‫‫به چرخان تو کلید پاک اندیشه ،

‫باز کن قفل ِ وحشت ذهنی و فکری را.

‫با دانسته های امروز و زمان خود بیاندیش .

..

۰۹ شهریور ۱۳۸۸ − 31.09.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم