باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

بیهوده

بیهوده

..

ساقی بده جام  ِ دگر

از غم به سازم بی خبر

چشمم به چشم  ِ مست ِ توست

مستی ، امید از دست ِ توست

.

با جرعه های ِ جام  ِ مِی

پرسم ، چه سان بودست و کِی؟

خوب است که ، دوور بادش ، کنیم

غم کرد گـُذر ، با خوشدلی یادش کنیم

.

دریاب حال ، این حال ِ مست

غم از نشد هست ، پست ِ پست

آن ناشدن ، نیست آشکار

با مِی شدم ، من پایدار

.

زَ اندوه ِ غم افسرده ام

غم را به مِی پژمرده ام

اندوه و غم هست در فرار

فکرم شدست ، روی ِ نگار

.

پس مشگلات اندک نمود

امیّد ، دارم بر وجود

پس حالتی است بی دلهره

اندوه ، بُگشاد مِی ، گره

.

خوش آ یَدَم ، این حالت ِ بی پیش و پس

پس خوابکی ، بی دلهره دارم هوس

این با خودی ، در بی خودی ، بس حالتی زیبا بُوَد

مفهوم دادن زندگی ، در بی سبب دنیا بُوَد

..

سوز

18 آبان 1389 – 09.11.2010 

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

تلاش 2

تلاش 2

..

از میان ِ سنگ ِ خارا، سبزه ای، اندر شکاف سر بر زده.

در شکاف ِ سنگ ِ خارا، هیچ خاک و هیچ امید آب نیست.

با تحمل، صبر و کوشش، ریشه بر سنگ در، نشتر زده.

قطره یه آبی، ز  ِ باران، گرد و خاکی از هوا،

با امیدش از تداوم بر حیات، اینجا به خود پیکر زده.

.

این نشان اندر امید است و تداوم بر تلاش.

تا نکاری گندم و آردش نسازی، پس خمیر،

از تنور ِ آتش و هیزم ندار، نانت نیاید سر زده.

..

سوز

28.06.2010  - 07 تیر 1389 

نویسنده : س. و. ز : ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

غم شقایق

غم شقایق

‫..

‫او به من گفت: شقایق زیباست ،

‫نگهم ، صورت ِ گلبرگ ِ براق و سرخ گون ِ شقایق کاوید ،

تیره ‫خطی ز ِغم هایه دلش ، باریک به بیرون را دید،

‫وَز درون ِ تیرگی های دل ِ پُر غم او ،

پرچم های امید طلائی و بلندی به هوا  افراشته ، ‫

پرچم های شاد و آغشته به گردهای طلا ،

شادمان و بزرگوار ، به اطراف خودش گرد ِ طلا می پاشید ،

‫شاد بود و غمی همراهش ، ولی خندان لب ، 

تا زمان در گذرد ، باز بیاید که رَ وَد ،

باز گردد به سکوتی که از آن آمده بود ، 

ساکت و آرام دوباره ، به درون ، خاک سیاه و تاریک ،

..

سوز

۲۱ مهر ۱۳۸۸ − 13.10.2009 - اول آذر ۱۳۸۸ − 22.11.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

امید ‎

 

 امید 

..

کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم بکشت 
بتیر نگاهش زپهلوی دیده ، بخشم درشت
ز درد جگر سوز آن پر عتا بش ، نگاه
بلرزید  قلبم ، همی دست و زانو و پشت


مرا پرتو مهر و رویت ز صحرا بداشت 
زکار و زکشت و تلاشم همی دور داشت  
بسان غلامان بی مزد ، بدون مواجب کنیز
بدربانی خاک کوویت ،  مرا پیشه داشت


مرا جام چشمت بدادم شراب ووجودم سرور
به پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور 
کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامداد
نخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور

 


بسعی وتلاش تمام چاره جو میروم روز وشب
باندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تب
چو پندار وگفتار وکردار من ، با همه   نیک بود 
نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط  و طرب

..

سوز 

امید 

06.05.2008  -  21:30 

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم