باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

مرگ مهتاب

مرگ مهتاب

..

مرگ مهتاب، آن زمان رخ داد

نور ِ کم نورش، رفته است از یاد

…   …   …

مرگ بر مهتاب، در دلم افتاد

نور ِ مخمورش، رفته ام از یاد

رنگ ِ دیوارم، هم چنان تیره است

گر شَوَم  ساکت، یا کنم فریاد

قهوه ای سوسکی، همدمم باشد

از مگس وزّی، باشدم، فریاد

بوی ِ نم ها با، سردی ِ دخمه

عطر دیگر را، من ندارم یاد

درس ِ آزادی هر چه آموختم

خورده ام شلاق، تا رَوَد از یاد

بایدم پَستی، از نو آموزم

چون دروغ، گویم، می شوم  آزاد

ای خدا از چه، پیک فرستادی

تا که راستی را، او به من یاد داد

آنچه ها را من، تا کنون دیدم

بد نهادان را، خانه است آباد

مرد نیکو خواه، پای شده در بند

بس شریران را، دیده ام آزاد

زندگی های، مردمان ِ خوب

بد نهادانی، داده اند بر باد

چون که نیک، نفسی، بد نخواهد کَس

بد نهادان را، کَس ندید فریاد

گر چه ظاهر خوب، این ریا کاران، با سبک دستی،

ساده لوحان را، مال و هستی ها، می خورند و شاد

..

از احساس ِ بودن در زندانی که، تعریفش را شنیده ایم.

از احساس ِ بودن در جائی، که گاهی قسمتی از آن سختی ها را

می شنویم، که در، بند بوده ها تعریف کرده اند.

..

با درود به همه آزادگان، نیکو خواهان و آزاد اندیشان در هر کجا که هستند.

سوز

12 خرداد 1392 – 02.06.2013

نویسنده : س. و. ز : ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

آذربایجانی ایرانی است نه تورک

آذربایجانی ایرانی است نه تورک

..

یکی از مردم ساده و فریب خورده در فیسبوک خود نوشته بود:

«آن خودباخته های بدبختی که غرق فرهنگ فارس ها شده اند یاد بگیرند.

علی الرغم 90 سال تحقیر و انکار نسل جدید آذربایجان با غرور فریاد می زند

من فارس نیستم تورکم من ایرانی نیستم آذربایجانی ام.

آیه الله ها, شاه چی ها, چپ ها, دیندارها, سبزها.... باید بفهمند که نسل جدید

آذربایجان در راه احقاق حقوق ملی اش یک قدم هم عقب نخواهد نشست».

..

واقعن جای تأسف است که عده ای را چنین فریب داده اند.

این کار‌، کار تجزیه طلبان است که در لباس قومیت و افتخار به قومیت خودشان،

افکار مردم را چنان منحرف می کنند که بعضی از این قوم خود را ایرانی نمی خوانند.

.

باید به اینان مثل شعار خودشان گفت:

آن خودباخته های بدبختی که غرق فرهنگ تورک ها شده اند یاد بگیرند.

آذربایجان همیشه جزوی از خاک ایران بوده و هست

و اگر آذربایجانی ها به زبان ترکی صحبت می کنند در اثر تسلط مغول ها، در زمان

چنگیز خان و تیمور خان، این زبان در آن منطقه هم‌، یعنی آذربایجان رایج شده است.

به زبان تورکی صحبت کردن آذربایجانی ها افتخار که ندارد هیچ، شاید باید شرمگین

باشند که چرا نتوانستند زبان پهلوی و فارسی خود را حفظ کنند و پدران و اجداد‌ شان

فارسی صحبت کردن را در خانه ها و در خفا و به دور از چشم مغول ها، به بچه ها یاد

ندادند و با آن ها تمرین نکردند.

.

در همین چند سال پیش عده از زبان شناسان از اروپا به آذربایجان رفته بودند و

در دهات دور از شهر ها و در بین کوه ها با پیر مردانی صحبت می کردند که

به زبان پهلوی سخن می گفتند. و دلیل از بین نرفتن زبان پهلوی در آن نقاط را

دور افتادگی و دست نخورده گی محل میدانستند.

.

حالا این فریب خورده گان بگویند آیا مردمی که در افریقا مستعمره انگلیس و

فرانسه بوده اند و حالا به زبان انگلیسی یا فرانسوی صحبت می کنند، آیا

می توانند خود را انگلیسی یا فرانسوی بخوانند؟

معلوم است که نه.

آن ها آفریقائی هائی هستند که به زبان انگلیسی یا فرانسه صحبت میکنند.

.

آیا هندی ها و پاکستانی ها که زبان رسمی شان هم انگلیسی است، می توانند

بگویند ما انگلیسی هستیم و نه هندی یا پاکستانی؟

معلوم است که نه.

.

آذربایجانی ها هم به همین شکل و با همین شرایط، ایرانی هائی هستند

که به زبان تورکی صحبت می کنند ولی تورک نیستند.

آن آدم نادان که می گوید من آذربایجانی هستم و ایرانی نیستم، خودش هم

نمی فهمد که چه می گوید.

در اثر تلقین های بیگانگان و خائن های وطن ستیز‌، حقوق ملی خود را، جدا

از ایران می دانند یا می خواهند.

..

سوز

20 اسفند 1391 – 10.03.2013 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

عشوه و ساقی

عشوه و ساقی

..

ساقی پیاله ام ، پُر از شراب کن

اندوه را به می ام، چون سراب کن

یاقوت ِ لبت چو لعل ِ شراب‌، کن هدیه ای

بوسی بده، صدقه وار وُ ، ثواب کن

.

آن رقص ِ‌ چرخ ِ‌ کمر در‌، خَم ِ گریز

وآن نگاه ِ گوشه یه چشم ِ غمزه ریز

وان غنچه یه لب، به هنگام ِ نوش

وان عشوه ها یه متبسم وُ، ریز ریز

.

این دل به تقلا فکَند و شور

حالی به بَرَم‌، دارمت چو حور

از ناز ِ گوش ِ چشم، در جای مانده ام

عشق است به بَرَم، غم، فتاده دور

.

عسل ز ِ چشم ِ تو، به رنگ بُوَد خجل

تیر ِ نگاه ِ تو، تیز می رَوَد به دل

درد و سوز  ِ دلم، ز ِ تیر ِ نگاه ِ تو

شیرین نماید وُ خواهم هماره اش به دل

.

ناز ِ مژگان ِ بلند ِ تو، یار می کُشَد

قلب ِ گرفتار ِ مرا، به دنبال می کِشَد

خواهم نگاه ِ محبتی، از تیر ِ نگاه ِ تو

قهر‌، اَر بُوَد همره ِ نگاه، زآر می کُشدَ

..

سوز

00:15 -  26.06.2012

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

نگاه

نگاه

..

نگاه که به خشم آلوده است، یار می کُشَد

لبخند به همرهش که شد، دلدار می کُشَد

یک کم از گوشه یه چشمت، مهربان نگاه

صد حلقه بگوش، در بَرَت‌، دلدار می کِشَد

..

سوز

05  تیر 1391 – 25.06.2012 

نویسنده : س. و. ز : ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

تماس با کنسول

تماس با کنسول

..

روز ها فکر من این است وُ همه شب سخن ام -

که چرا نمی شود‌، به کنسولات زنگ بزنم -

یا که اشغال بُوَد‌، وقت ِ تماس آن تلفن -

بوق ِ آزاد که زد‌، کَس نشنیدست سخنم -

چون پیام گیر نداشت‌، باز نشد حرف بزنم -

تا که ایمیل زدم‌، آدرس ِ آن در صفه اش -

بعد ِ‌ چند روز ندادند جواب تا چه کنم -

مانده ام تا که چه سان‌، حرف به کنسول بزنم -

راه به کنسول دراز است و طویل تا شَهَرَم ** ـ

گر نیایند دو سه تَن بَهر ِ جواب با تلفن -

نکند سود‌، اگر پاره کنم پیرهنم -

گاه‌، دو کشور به تفاوت و زمان‌، تعطیل است -

هر دو تعطیل بر این جاست‌، چه سان چاره کنم؟ -

مُهر ِ‌ کنسول شده، چاره یه من در غربت -

من از این در‌، به که نالم‌، به جز از هم وطنم؟ -

..

سوز

28 شهریور 1391 – 18.09.2012

** شَهَرَم = شهر من 

نویسنده : س. و. ز : ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

شراب شیراز

شراب شیراز

..

بیار ساقی ز ِ شیرازم شرابی ارغوانی

شرابی لعل گون و گــَس، آنسان که دانی

شرابی کان، ز ِ طعم و مزه اش آن را شناسند

شرابی را که نام دارد کنون، نامی جهانی

..

سوز

اول شهریور 1391 – 22.08.2012 

نویسنده : س. و. ز : ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

فراز اندیشه (شعر)

فراز ِ اندیشه (شعر)

..

به گفتا ، شعر ِ تو آبدوغ خیار است

میان ِ شاعران ، بی اعتبار است

چنین شعری که گفتی خواندنی نیست

میان ِ شاعران ، در رتبه ای نیست

.

مقامی هم چنان سعدی نداری

رهی دشوار اگر پا می گذاری

مقام ِ سعدی ام را آرزو نیست

چه کس همتای او باشد بگو کیست

.

به امواج ِ تفکر های رنگین ساز کردم

دو سطری با ترنم با وی اش همباز کردم

مرا جاری شدند افکار ِ رنگین

به کاغذ آورم چون بار سنگین

.

تکان چون می دهند ، شاخ ِ درخت را

به چار شب توت فُتد ، از شاخ ِ بالا

به چپ راست می برم ، سر را ، بدن را

بیافتد روی کاغذ با تکان ، افکار زانجا

.

به سان ِ منشی یه آقا ، نویسم

از آن بالا سخن ، من زیر ، نویسم

برایش نوکرم من گوش به فرمان

به بستر گویدم ، پس خفته ای هان

.

نویس اکنون به من ، آنرا که گویم

دقایق چون گذشت ، باید که ، جویم

پس از کوته زمانی خاطرم نیست

به روی تخت هم ، بنویس بنویس

.

دو چشم است پُر ز ِ خواب ، دیدن بسی سخت

چو کوران جستجو ، عینک لب ِ تخت

چو عینک بر نِشست بر گوش و بینی

هنوز با دیدگان هم ، اندکی را تار بینی

.

بَرم باشد سه چار ، مداد و خودکار

و کاغذ در برَش ، آماده بر کار

نوشتن گر کمی تاخیر دارد

ز ِ دست رفتست فکر ، چون ، پر در آرد

.

به سان ِ کفتری کز دست ِ تو ، پرواز کرده

گریزان ، فکر شده ، هم چون بخار ، بر باد رفته

اگر آن سان که  ظاهر گشته است ، ناید به کاغذ

چو نقش ِ صورتی بر اَبر ، محو ، از یاد رفته

..

سوز

26 شهریور 1390 – 17.09.2011

نویسنده : س. و. ز : ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

بی چاره خر (صبر و تحمل ِ خر ِ بیچاره را به نفهمی اش نسبت می دهند)

 

بی چاره خر

..

چرا می گویند خر نفهم است؟

مشدی حسن می گفت این خر ِ بی چاره چرا به نفهمی متهم است؟

بیچاره بدون ِ اعتراض بار را می بَرَد و هر چه بارش می کنند صدایش در نمی آید ،

حتا اگر زیر ِ بار و سنگینی ِ بار قادر به راه رفتن نباشد ، باز هم بارش را تا جائی که

بتواند زمین نمی اندازد . با جابجائی ِ پاها و دست ها و چپ و راست رفتن ، تا

جائیکه بشود می خواهد کنترل حمل ِ بار را بکند که بار به زمین نیافتد و به هر

زحمتی راه می رود ، آنوقت آن صاحب ِ خر ، که خودش نفهم است این کوشش

و تحمل و سعی ِ خر ِ بیچاره را به نفهم بودنش تعبیر می کند و می گوید که

هرچه بارش کنیم حالی ش نیست ، خر است دیگه.

صبر و متانت و تحمل ِ آن خر ِ بیچاره را به نفهمی اش نسبت می دهند.

.

گفتمش چرا طرفدار خر شده ای؟

گفت : در گفته ها و شنیده ها و دیده ها باید اندیشه کرد.

اندیشه در رفتار ها و گفتار ها را باید پیشه کرد.

نیک بودن را باید پاس داشت تا ریشه کناد.

.

گفتمش ، یعنی چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید؟

گفت : آنچه می گویند و گفته اند از زبان چه کسانی است؟

.

آیا صلاحیت فکری و عقلی و علمی آنها در اندازه ای هست که به توانند برداشت ِ

درست از موضوع به کنند و آیا قضاوت آنها در آن مورد صحیح است؟

.

در زمانی دور که آدم ها بار ، بر خر ، از راهی می رفته اند که به نظر خودشان

درست یا بهتر بوده است ،

خیلی ساده ، خر ِ بیچاره ، خط راست بین دو نقطه را رفته است.

.

و شاید مطابق معمول سیخ و سیخونکی یا چوب و کتکی هم به خر زده اند

که خر ِ نفهم چرا از اونطرف می خواهی بروی؟ بعد ها حالی شان شده است

که خوب بابا ، کوتاهترین فاصله بین دو نقطه یک خط راست است.

.

خری را که کتک می خورد ولی باز از اون راهی که به نظرش درست تر

آمده می رفته است ، به نفهمی متهم می کنند ، چون فکر می کنند که آن

حیوان این کتک ها را حالی ش نمی شود . ولی اگر به کار هر دوتاشان نگاه

کنی ، می بینی که صاحب ِ خر ، از خود ِ خر ، خر تر است. **

.

**حالا اینجا ، خر دو تا معنی می دهد ولی مفهوم است (خرتر بودن = نفهم تر بودن)

.

و گویا از آن به بعد این قضیه به قضیه حمار یا قضیه خر معروف شده است.

و شاید این قضیه آنقدر ساده و بدیهی است که گفته اند حتا خر که به نفهمی

مشهور است می داند که کوتاهترین فاصله بین دو نقطه یک خط راست است.

.

مشدی حسن می گفت خوب اگر این خر هم مثل اسب موهای براق و نرم تر

داشت و با گردن ِ افراشته و نسبتاً مغرور مثل اسب راه می رفت و بار ِ سنگین

را قبول نمی کرد ، می شد اسب.

.

و اگر به اسب هم ، بیشتر از خر بار می کردند ، شاید به اسب ، خر ِ اکبر می گفتند.

در حالی که اسب احترام خودش را با زیر بار ِ زیاد نرفتن نگهداشته است.

ولی خر ِ بیچاره اگر نگاه کنی خیلی وقت ها بیشتر از اسب ، بارَش می کنند

و برای همین بهش می گویند خر ِ نفهم ، که با جثه کوچکتر از اسب باری

بیشتر از اسب حمل می کند.

صاحبان ِ خر فکر می کنند ، این از خریت خر است که بارکش تر است.

.

خر ِ بی چاره با اون موهای کلفت و سیخ ِ بدنش ، که مو هائی زمخت و کدر

هستند ، جلوه ای از زیبائی را نمی تواند عرضه کند.

پس در این شکل زمخت مورد علاقه قرار نمی گیرد.

.

صدایش هم که به انکرُ الاصوات معروف شده است . در صدای ِ اسب که شیهه است ،

یک ظرافتی وجود دارد ، ولی صدای خر مانند صدای نواختن یک نوازنده یه ناشی

ویلن سل با صدای نسبتا بم آن است که قیژ قیژ می کند ، گوشخراش و دل پریشان

کننده است .

آیا تقصیر خود خر بوده است که چنین صدائی برای خودش انتخاب کند ؟

یا آنکه او را ساخته است ، این جوری ساخته که از لحاظ صدائی هم کسی طرفدار خر نباشد.

.

به آدمی که هرچی بهش به گویند حالیش نمی شود ، می گویند :

مثل این است که در گوش خر ، آیه یاسین به خوانی .

یعنی که نمی فهمد ( آیه ای طولانی ، به نشانه از دلالت کردن ِ طولانی ).

آیا اگر در گوش اسب یا سگ یا گربه یا گوسفند ، آیه یاسین به خوانی می فهمد؟

والله اگر به فهمد !

ولی چرا خر ِ بیچاره بد نام شده و به نفهمی از او مثال می زنند؟

.

اگر تمام ِ حیوانات را از پنج قاره یه جهان جمع کنید و صدایشان را بشنوید ،

فکر نمی کنم ، خروس افریقائی قوقولویش با خروس امریکائی یا آسیائی فرقی به کند .

حیوانات یک زبان و یک صدای شناسائی دارند که جهانی است و فرقی نمی کند

که از کدام کشور آمده باشند.

.

اگر خر ِ بیچاره در فکر اصلاح ِ نژاد خودش هم که باشد ، با یک اسب ماده که

جفت به شود ، بچه اش می شود قاطر که درشت تر از خر است و کمی هم

به رنگ و موی ِِ اسب شبیه تر است ولی بچه دار نمی شود و عقیم است.

پس جلوی ِ اصلاح ِ نژاد خر را به این صورت ، خالق ِ خر ، بسته است.

.

پس خر ِ بیچاره از ازل با همین ریخت و قیافه بوده و باید زشتی یه صدا ، و

زمختی یه مو ، و کتک ها و بی احترامی های صاحبش را تحمل کند

و از خالق ِ خودش ممنون باشد که بدتر از این نشده است .

نمیدانم مثلن چی؟ مثلن کفتار ، که تناسب هیکل ندارد ، صورت زشت ،

رنگ و موی چندش آور ، صدای کریه ، و دویدن نا هماهنگ با ریتم شکسته دارد.

.

در اصل ، برای ِ خالق و آفریدگار ، گردش ِ کار ِ جهان ، مهم بوده است و از مواد

و مصالحی که در همه موجودات هست ، آمده و موجوداتی با شرایط کاری

و فیزیکی یه مختلف ساخته است ، برای ِ منظور های مختلف.

.

مثلن یک معمار که ساختمانی را می سازد ، آجر برایش آجر است.

یکی را در درگاهی خانه به کار می برد و یکی را در سردر ورودی یه خانه.

یکی همیشه پا می خورد و کثیف و سائیده می شود و آن یکی همیشه

در بالا سر ِ مردم است و سابیدگی و آلودگی به خود نمی بیند.

یک سری آجر در دستشوئی به کار می روند و باید با شرایط ِ  بد ِِ آنجا سر کنند.

یک سری آجر در آشپزخانه یا به عنوان ِ دیواره های اجاق یا دودکش

به کار می روند و و در کنار آتش هستند . به خصوص به عنوان بخاری بیشتر

از بقیه به مدت طولانی با لهیب آتش در تماس هستند.

آیا هیچ کدام از این آجر ها می توانند از معمار شکایت کنند که چرا مرا

در توالت به کار بُردی یا در شومینه ؟

نه .

.

در مجموع ، آجر ها ، یک سیستم و یک خانه را تشکیل داده اند ، تا کار ِ آن خانه

برای ِ موارد و مصارف ِ مختلف هماهنگ باشد.

.

خر ِ بیچاره در این جا در جای بد و زیر ِ فشار ِ بیشتر قرار گرفته است ،

زیرا موادی که جسم ِ او را تشکیل می دهند ، از همان موادی است که

برای اسب و سگ و گربه به کار گرفته شده اند و فقط نوع ِ استفاده و

کار بُرد آنها باهم متفاوت است.

خالق ، به کربن و کلسیم استفاده شده در ساخت ِ خر ظلم نکرده

و به کربن و کلسیم طاووس هم لطف نکرده است.

این مواد ، سیستم این جهان را تشکیل می دهند و فرقی نمی کند که در کجا

مورد استفاده قرار می گیرند ، چون همه دوباره به خاک بر می گردند و باز در

ساخت گیاه یا حیوان دیگری به کار گرفته می شوند.

.

گفتمش مشدی حسن ، پس این روح ِ خر که آزار می بیند و تحقیر و بی توجهی

و نگاه ِ بی اهمیت بودن را دریافت می کند ، کجا اجر و پاداش ِ این همه تحمل ِ

ناراحتی را باید به گیرد؟

اون گربه  یا خر به قول ِ شما از یک کربن و کلسیم ساخته شده اند ، ولی

اون گربه همیشه روی مبل نرم و گرم ِ خانه جای دارد و خر ِ بیچاره ، در سرما

باید به لرزد و در گرما عرق به ریزد و بار جابجا  به کند ، یه خورده کاه جلویش

به ریزند و اگر کار بیشتری ازش به خواهند ، شاید یک مشت جو هم جلویش

به ریزند .

ولی اون گربه برای ِ خودش می رَوَد پرنده و موش شکار می کند و

به خانه هم که بر می گردد ، کسی ازش توقع کاری را ندارد ، در یک جای

نرم و گرم لم می دهد ، دست ِ نوازش به سرش می کشند . تازه او با نگاه ِ

مزاحم نشو و گاهی هم با لب ِ نیمه باز به عنوان اعتراض و حالت نیمه حمله

محبت نوازش دهنده را رد می کند. در عوض تکه گوشتی ، چیزی بهش

می دهند که رضایتش را جلب کنند.

گوشت و ماهی را هم از دسترس او دور نگه می دارند ، چون او خودش

می رود سراغ گوشت و ماهی های خانه و به خودش سرویس می دهد.

.

حالا ، کربن و کلسیم این دو حیوان که به خاک برگردد ، روح ِ این دوتا حیوان

در کجا پاداش می گیرند یا جزا می شوند ؟ این طوری که عدالت نیست .

.

مشد حسن گفت : آجر دم در ِ خونه نشو ، که از رفت و آمد ِ زیاد اعتراض کنی

و به آجر بالا سردر ِ خونه حسودیت به شَوَد ، شکر کن که آجر ِ توالت یا

شومینه نشدی!

روح ِ حیوانات هم ارتعاشات ِ برقی و الکتریکی هستند که از عمل و احساس ِ

حیوانات به بیرون فرستاده می شوند و در جائی جذب ِ میدان برقی یا

مغناطیسی یه دیگری می شوند و الی آخر.

.

این گردش و تبدیل شدن ، میلیاردها سال است که تکرار می شود .

ستارگان ِ بزرگ در اثر ِ تجمع  و داغی ناشی از این جمع شدن

منفجر می شوند و پخش و پلا می شوند.

این تکه های ستارگان در جائی دیگر با تکه های دیگر برخورد می کنند یا

باهم می شوند و این جمع شدن ها آنقدر زیاد می شود تا دوباره نیروی

جاذبه شان و در یک جا جمع شدنشان باعث زیاد شدن حرارت شده و

در اثر تکاثر دوباره منفجر می شوند و با انفجار از همدیگر دور می شود .

باز هم روز از نو روزی از نو.

.

دم غنیمت شمار ای پسر – چه دانی که فردا چه آید به سر

..

سوز

20 بهمن 1389 – 09.02.2011 

نویسنده : س. و. ز : ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

قهرمانان ِ فوکوشیما ( ژاپن ) 2

 

قهرمانان ِ فوکوشیما ( ژاپن ) 2

..

در سواحل ژاپن ، حادثه ای مرگبار از طببعت به وقوع پیوست.

زمین لرزه ، و جابجائی در کف ِ دریا ، و پس از آن سونامی و امواج خروشان ِ دریا

قسمتی از ساحل ِ ژاپن را ویران کرد و هزاران نفر کشته شدند.

نیروگاه ِ برق ِ اتمی ، در سواحل فوکوشیما ، آسیب دید و خطر ِ خروج ِ امواج ِ رادیواکتیو

و یا انفجار ِ نیروگاه ِ برق شدت گرفت.

.

در آن حالت ِ اضطراری ، هرکس نگران ِ خانواده یه خود بود و احساس سرپرستی و

رسیدگی به آنها و فرار از منطقه ِ خطر ، بی خانگی ، بدون ِ خوراک و آب بودن و

بدون ِ لباس بودن ، نگرانی و دلهره ای بزرگ ، برای همه افراد ِ آن منطقه بود.

.

در آن حالت ِ بحرانی ، حداقل پنجاه نفر در تاسیسات ِ اتمی باقی ماندند تا برای ِ مهار ِ

نیروگاه و انرژی خطرناک ِ آن کوشا باشند و برای جلوگیری از گسترش ِ آن بکوشند.

و عده ای دیگر ، با هلی کوپتر به آن منطقه می رفتند و آب بر آن محل می پاشیدند

تا برای خنک شدن نیروگاه اتمی و جلوگیری از بالا رفتن حرارت رآکتور کمک کنند.

.

آنها با خطر ِ افزاینده و لحظه به لحظه یه انتشار رادیوآکتیو در آنجا آگاه بودند.

.

این افراد ، زن و بچه و پدر و مادر و خواهر و فامیل را در طرفی می دیدند که  شاید

بودنشان در کنار آنها برای خانواده شان بسیار مهم بود ، ولی این افراد ، خطر ِ دریافت ِ

تشعشعات ِ اتمی و احتمالن تا آخر ِ عمر از کار افتادگی و یا در اثر ِ این تشعشعات ِ

اتمی ، مرگ را قبول کرده اند تا مردم ِ چند شهر و مردم ِ چند منطقه در اطرلاف ِ

نیروگاه را از خطر ِ بزرگتری دور نگهدارند.

.

آنها برای ِ نجات ِ هم وطنان ِ خود جانفشانی می کنند

و تصمیم به نجات ِ جامعه گرفته اند و نه نجات ِ فامیل ِ خود.

درود بر این فداکاران و قهرمانان ، در این حادثه دردناک و خطر آفرین.

.

قهرمانان ِ فوکوشیما مانند ِ سربازان ِ مدافع ِ وطن که جان ِ خود را

برای ِ نجات ِ کشور فدا میکنند ، در حال ِ نبرد با غول ِ اتمی هستند

که تا حد ِ امگان از ضرر و صدمه زدن ِ آن به کشور و هم وطنان ِ خود جلوگیری کنند.

 //چو سرباز ِ بی باک ِ در راه ِ کیش --

سلامت به مردم ، در اندیشه دارد ، نه خویش //

..

سوز

10 فروردین 1389 – 30.03.2011

نویسنده : س. و. ز : ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

قهرمانان فوکوشیما - ژاپن ( سلامت به مردم ، در اندیشه دارد ، نه خویش )

 

قهرمانان فوکوشیما

..

خدمت3

.

به دریای ِ دور وُ ، به مردان ِ زرد

سونامی گرفت جان ِ مردم به درد

به امواج ِ دریا بیاورد تکانی شدید

چو دریا به کف ، آن چنان لرزه دید

.

بناها و شهر ها ، به آب لوله کرد

خروشنده آب ، بر زمین رویه کرد

هزاران ز ِ مردم به آب غرق شد

رُخ ِ مردمان ، زرد تر از زرد شد

.

به تامین ِ برق ، شد انرژی رها از اتم

برون شد ز اندازه چون ، گشت چاره گم

دمادم به گرما راکتور ، فزونی گرفت

خنک کردن و ، آب رسانی تباهی گرفت

.

شد از شدت گرمی اش پس مذاب

بیامد حفاظ و وسایل به یک جا خراب

زد از کارگه — راد ، یو اکتیو ِ — سمّی برون

سلامت در اطراف آن جا شده سرنگون

.

ز ِ بند ِ مهار ، اهرمن باز شد

به دود ِ سیاه ، آسمان تار شد

نفس های ِ سمّی ازین اهرمن

به زد مُهر ِ باطل به باغ و چمن

.

تنوره کشید با ، دَم ِ آتشین

بیالود هوا ، خاک و آب و زمین

چو آتش فشان ، دم به دم داغ شد

چو صحرای ِ خشک ، چهره ی باغ شد

.

همه مردمان ، آب فشاند بی دریغ

که بل کُند سازند به آن ، تیز ِ تیغ

و لیکن نفس های ِ سمی ازو پرسه زد

به تنگ آوَرَد ، کوشش ِ مردمان بر نَبَرد

.

هزار ، جان به کف مردمان ، در تلاش اندرند

که این بد سگال اهرمن ، تا به بند آورند

برای ِ نجات ِ همه مردمان ِ وطن

به سَمّ ، غوطه ور ، داده اند جان و تن

.

چو سرباز ِ بی باک ِ در راه ِ کیش

سلامت به مردم ، در اندیشه دارد ، نه خویش

نه پیشینه دارد ز ِ مردم ، نه است قوم و خویش

به دفع ِ بلا ، جان شدن ، دارد اکنون به پیش

.

که چون این من ِ اندرون ، راحت آرد به خواب

کنون مردمان ِ وطن ، مانده اند در عذاب

به خدمت ز ِ دیگر کسان آمدم تا شباب

جهان گردد آباد به خدمت ، از آن رو متاب

..

سوز

09 فروردین 1390 – 29.03.2011

———-             ————

و با درود به آنهائی که برای نجات جامه ، به خودشان فکر نمی کنند

و جان خود را فدا می کنند تا جان عده ای بیشتر از هم وطن های خود را نجات دهند.

.

در فوکوشیما ،آنها با وجود آگاهی از خطرات رادیواکتیو رآکتور ها ، هم چنان در تلاش هستند تا از

گسترش انتشار مواد رادیواکتیو جلوگیری کنند، اگرچه با نزدیک بودن به این مواد

هر زمان بیشتر آلوده می شوند و می دانند که برای نجات خودشان امیدی نیست.

ولی دل آنها شاد است که با فداکاری شان ، جان عده ی زیادی از هم وطنانشان را نجات می دهند.

این روحیه ، این گذشت ، این فداکاری قابل ستایش و قابل تقدیر است ،

حتی از طرف ما که هم وطنشان نیستیم .

درود بر آنها 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

دنیا

 

دنیا 

..

احمد بایرام اوقلو می گوید : " همه دنیا مال من "

---      ---

من هم جزو همه یه دنیا هستم

تو هم جزو همه یه دنیا هستی

پس من مال تو ، و تو ، مال من هستی

پس همه یه ما ، مال همدیگر هستیم

..

سوز

 ۱۳ دی ۱۳۸۷   02.01.2009

نویسنده : س. و. ز : ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

قلم

   قلم    

  ..

 

قلمت را با انگشتانت کمک کن و بگیر که بتواند بایستد

و روی کاغذ یادداشت راه برود ،

 مثل بچه ای که برای راه رفتن احتیاج دارد که زیر بغلش را بگیری

تا او بتواند راه برود و قدم بزند .

سکون و شروع به راه رفتن مجدد بچه در موقع

تاتی تاتی ،

 تجسم قلم در دست نویسنده است در موقع نوشتن ،

که می ایستد و دوباره راه می افتد .

بنابراین بگذار این بچه قلم راه برود ،

چون نمیدانی چه زمان می ایستد ، کی به چپ یا راست میرود ،

 کی میایستد و ناگهان میخواهد برگردد.

 قلم در دنیای تفکر قدم میزند و هر زمان بسوئی نظر میکند و میخواهد

‫در یک منطقه ا ی که مطلوب پیدا کرده وارد شود و  آنجا را طی

‫کند ، ولی با آن قدم های نامطمئن و جستجو گر مدتی طول میکشد

‫تا مسیر را عبور کند و رد پای عبور قلم ، نوشته ایست بر روی کاغذ و

‫بیان فضائی است که از آن عبور کرده است.

..

سوز

00:45       25.04.2008 

 

نویسنده : س. و. ز : ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

بی تو مهتاب شبی

بی تو مهتاب شبی

..

شاعر و سراینده شعر ، بی تو مهتاب شبی را از جوانی ، دوست داشتم ،

از زمانی که محصل بودم و پدرم ، این شعر را برایم خواند. گاهی

از خودم دلگیر میشدم وقتی که با لذت آمیخته به غرور :

بی تو مهتاب شبی ... را بیاد میاوردم

ولی نام شاعر را همزمان نه .

آهنگ و ریتم شعر ، نقاشی رویا انگیز ، حسرت عاشقانه ،

اشاره های ظریف تصویری ،

شعر را در من داشت و شعر ، مرا با خود میبرد .

گویی شعر از آن من بود و یا دوست داشتم من این شعر را گفته باشم .

چندی بعد از اولین شنود ،

از پدرم خواستم دوباره شعر : بی تو مهتاب شبی را برایم بخواند .

او گفت اسم آن شعر ،، کو چه ،، است و نه بی تو مهتاب شبی .

با حالت تایید و کمی خجالت و کمی عقب نشینی سر تکان داده و

مشتاق بودم زودتر ، شعر خوانده شود .

از خود شعر هم خجل بودم که چرا اسم چنین شعری که جانم را

فراگرفته درست نمیدانستم ، در خیالم هم از نگاه سوالی و

ناراضی شاعر فرار میکردم که نام شعرش را درست نگفته بودم

، ولی شاعر حرف دل مرا زده بود ، او این احساس لطیف را با

کلمات موزون در ذهن نقاشی میکرد،

این جوشش از طبع لطیف فریدون مشیری بود .
 
خودم هم میتوانستم این شعر را از کتاب بخوانم ،

ولی با آن احساس ، با آن بالا و پایین بردن صدای آهنگین ،

با کشیدن و یا کو تاه کردن بعضی از حروف و با آن حالت سروور

و رضایت از خواندن شعر که پدرم میخواند ، احساس لذت تکرار

شعر قوی تر میشد و برایم گوارا تر بود.

تو گویی پدرم خودش این شعر را گفته است.

با نگاه قدردانی به پدرم ، دیدم که او هم با نگاهش

 از من قدردانی میکند ، چون من باعث شده بودم ،

او هم دوباره لذت تکرار شعر را مزمزه و لمس کند.

.. 

سوز
 
 22:30  -   18.04.2008
 بی تو مهتاب شبی

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

به پرشین بلاگ خوش آمدید

کاربرگرامی
با سلام و احترام
ورود شما را به جمع کاربران و مخاطبان پرشین بلاگ تبریک عرض میکنیم.
به منظور استفاده مناسب تر از خدمات، توصیه میکنیم از آدرس های زیر بازدید نمایید:
http://amoozesh.persianblog.ir
http://support.persianblog.ir
http://help.persianblog.ir
http://fans.persianblog.ir
http://news.persianblog.ir
http://admin.persianblog.ir


باتشکر، گروه سایت های پرشین بلاگ
مهدی بوترابی

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم