باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

باران و زندان

باران و زندان

..

امروز نامه ای را که ژیلا بنی یعقوب نوشته است می خواندم:

«وقتی دیوارهای بلند زندان در هم می‌شکند».

«حتی میله‌های زندان هم زیبایی باد و باران و برگ‌ها را برای من کم نمی‌کند.

باد و باران و رقص برگ‌ها انگار همهٔ مرز‌ها و دیوارهای بلند زندان را در هم می‌شکند

و مرا با خودش تا بی‌مرزی عشق و آزادی می‌برد.»

..

تصور این که دیدن باران‌، دنیای تنهای یک زندانی را به رویا ها می کشاند باعث‌ ِ

دلم تنگی ام شد.

تصور این که اگر قرار باشد من‌، به فرض در این اتاقی که الان هستم و از پنجره اش

حیاط محوطه خانه ها را می بینم‌، زندانی باشم‌‌، چقدر برایم دلگیر و خسته کننده

خواهد بود.

من می توانم همسایه ها را که رفت و آمد می کنند به بینم‌، کامپیوتر و اینترنت

در اختیارم هست‌، می توانم از آن‌، موسیقی گوش کنم‌، شعر هائی که دکلمه

می شود گوش کنم‌، ولی با وجود همه یه این امکانات‌، اگر قرار باشد چند ماهی

فقط در این اتاق بعنوان زندانی زندگی کنم‌، تصورش هم برایم دردناک است.

اون زندانی ها‌، کامپیوتر که ندارند‌، صدائی از رادیو یا اینترنت نمی شنوند‌، امکان

تماس با بیرون از زندان را ندارند‌،‌ مثل من امکان نوشتن و هر چه دلشان خواست

بنویسند را ندارند‌.

در آنجا‌، دیوار ها بی رنگ‌، میله های جلوی اتاق و پنجره و تختخواب شان

تنها چیز هائی است که می بینند.

چقدر این محیط خشک و سرد و خالی از احساس‌، شکنجه آور و عذاب دهنده هست.

.

در این جا‌، قسمت آخر نوشته ام را در «سوز» تکرار می کنم:
.

« و سوز ِ دل ِ من، در همدردی، با مادری، باپدری، برادری یا خواهری دردمند،
با تپش ِ قلبی دردناک و خونی غمناک و با حسرت ها و نا امیدی ها همراه،
چو ناتوانی در چاه، با نگاهی در راه، در آرزوی زمانی است که مردمان را
در جهانی آباد، در سرزمینی آزاد، و فریاد ها شاد، نظاره گر باشد».
.. 
سوز

19 دی 1391 – 08.01.2013 

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

‫‫سلام

‫‫سلام

‫..

یک دوست وبلاگی نوشته بود :

« ‫البته بعضی از سلامها هم مثل خداحافظی میتونه تلخ باشه‫ »

‫درست و بجا گفته اند ، گاهی سلام یا دیدار مجدد بجای اینکه با خوشی آغاز شود‫

‫می تواند ناخوشایند باشد ، مثل سلام گرگ که میگن بی طمع نیست .

‫یا سلام صاحبخانه ،

اگر چه ، با خوشروئی و لبخند به مستاجری که اجاره خانه اش عقب افتاده است.

‫یا سلام یکنفر طلبکار به بدهکارش که ، از جانب بدهکار ، ناخوشایند است و بدهکار می خواهد

‫نگاهش را از مسیر ِ نگاه طلبکار به دزدد ، مبادا که نگاه سئوالی یه طلبکار را ، جوابی باید داد.

سلام  ِ آقای « ب » به « آقای گ » ، به خواستگار  ِ دختری ،

‫که ‫آقای « ب » دوست داشت ،‫ ولی برای آقای « گ » خواستگاری شد . ‫

‫چون آقای « ب » باندازه کافی پول نداشت

و نمی توانست به خواستگاری دختر مورد علاقه اش برود ،

‫‫ولی آقای « گ » بخاطر وضع مالی یه خوب ، حالا از هر راه ... که بوده ... ؟

‫توانسته بود نظر ِ خانواده دختر را برای ازدواجشان موافق سازد ، و آقای « ب » ناچار به خاطر

‫شرایط موجود ، گاهی با آقای ‫« گ » روبرو می شود و مجبور است به او یا سلام بدهد یا

‫سلام او را جواب بدهد.

‫و چه تلخ است سلام مامور اعدام که به سراغ زندانی می آید و می خواهد او را به طرف

‫محل اجرای حکم اعدام به بَرَد . مامور میخواهد خود را مهربان نشان بدهد و با حرکاتی

‫عذر خواهانه رفتار می کند ، ولی در هر صورت ، دیدار او و همه حرکات او به نظر محکوم

‫ناخوشایند است و نمی خواهد هیچ کدام از آنها را و حتی خود مامور را به بیند.

‫..

‫سوز‫

‫ ۳۰مهر ۱۳۸۸ − 22.10.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم