باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

مرگ مهتاب

مرگ مهتاب

..

مرگ مهتاب، آن زمان رخ داد

نور ِ کم نورش، رفته است از یاد

…   …   …

مرگ بر مهتاب، در دلم افتاد

نور ِ مخمورش، رفته ام از یاد

رنگ ِ دیوارم، هم چنان تیره است

گر شَوَم  ساکت، یا کنم فریاد

قهوه ای سوسکی، همدمم باشد

از مگس وزّی، باشدم، فریاد

بوی ِ نم ها با، سردی ِ دخمه

عطر دیگر را، من ندارم یاد

درس ِ آزادی هر چه آموختم

خورده ام شلاق، تا رَوَد از یاد

بایدم پَستی، از نو آموزم

چون دروغ، گویم، می شوم  آزاد

ای خدا از چه، پیک فرستادی

تا که راستی را، او به من یاد داد

آنچه ها را من، تا کنون دیدم

بد نهادان را، خانه است آباد

مرد نیکو خواه، پای شده در بند

بس شریران را، دیده ام آزاد

زندگی های، مردمان ِ خوب

بد نهادانی، داده اند بر باد

چون که نیک، نفسی، بد نخواهد کَس

بد نهادان را، کَس ندید فریاد

گر چه ظاهر خوب، این ریا کاران، با سبک دستی،

ساده لوحان را، مال و هستی ها، می خورند و شاد

..

از احساس ِ بودن در زندانی که، تعریفش را شنیده ایم.

از احساس ِ بودن در جائی، که گاهی قسمتی از آن سختی ها را

می شنویم، که در، بند بوده ها تعریف کرده اند.

..

با درود به همه آزادگان، نیکو خواهان و آزاد اندیشان در هر کجا که هستند.

سوز

12 خرداد 1392 – 02.06.2013

نویسنده : س. و. ز : ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

بی هنر 2

بی هنر 2

..

از بی هنران دَلنگ و دیمباله شنو

از کار و هنر بهره ندارند و خوراک، کاه وَ جو

گر داد نظر بَر هنر ِ دست ِ یکی، کارپَروَر

تعریف ِ نفهمی ش، از زبان ِ خود ِ ایشان بشنو

..

سوز

01  اسفند  1391 - 19.02.2013 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

وطن فروش

وطن فروش

..

خود فروش‌، گرچه فروشَد‌، تن و نانی بخورد

صد شرف باشدش از آن ها‌، که وطن بفروشند

هر دو در حال ِ فروشند‌، کآورند سکه به دست

با شرف خود به فروشَد‌، بی شرف‌، مادر ِ خود

.

آنکه در راه ِ وطن‌، از جان ِ خود مایه گذاشت‌، سرباز است

بی شرف‌، بز دل و خائن بُوَد آنک‌، مام ِ وطن بفروشد

جامه بَر تن کُند از رنگ و ریا‌، ظاهر ِ خادم دارد

برق ِ چند سکه به فکر‌، خواهر و مادر به عیان بفروشد

..

سوز

08 شهریور 1390 – 29.08.2012 

نویسنده : س. و. ز : ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

بیگانه

         

          بیگانه

..

بیا با یکدگر ، مانند ِ یک بیگانه باشیم

چونان بیگانگان بی دلخوری از هم جدا شیم

چه آنان در نگاه ِ دور شدن نفرت ندارند

نثار یکدگر هم بر زبان ، لعنت نبارند 

ز ِ کم یا که ز بیش ، آن در توان بود

همان کردم من آن را که ، همان بود

اگر کم بود در مقیاس ِ آن دخت ِ فلانی

تمام ِ همت و کَردَم ، همان بوده که دانی

نیاوردم اگر من در بَرَت چون تخت شاهی

به کوشیدم به مال و هم به جان ، از هر چه خواهی

تو گر ، میلت بُوَد بَر ، داشتن ِ بنز ِ سواری

پاسات چارده سال را ، نشمار گاری

تو در چشمان ِ من ، نیکو نمودی

به خُلق و ، روی خود ، دل را ربودی 

تمام  ِ کوششم هر بار ، این بود

شَوی راضی بر آنچه خواسته بودی

بزن آمال ِ سرکش را تو ، افسار

و گرنه می بَرَد آنجا کو ، ناخواسته بودی

اگر دارای ِِ دارا بوده ای ، یا در میانه

همان دیس ِ پلو و مرغ و نان را خورده بودی

چو خوردن ، هم لباس ، اکنون مهیاست

ز ِ کمبودت نگاهت را ، به دارا ها نمودی

نگاهت را به گردان ، در میان بی نوایان

چنانی بی خوراک و توشه و سقفی نبودی

به کن شکر خدا از آنچه داری ، از سلامت

نه پولدار ناخوشی غم خوار بودی 

نه بی مهر کودکی را یار بودی

..

سوز

 ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ −26.05.2009 - Mai.06.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

‫مادر 3

 

مادر 3

‫..

‫زمادر جهان روشنی یافته ست

‫به بردباری یو کوشش، جوان ساخته ست

‫چو مادر، به هوش و پُر از کار بود

‫به کودک ادب، هم درستی سُتود

.‫

‫چو کودک، عاقل است و همو راهبر

‫تو در پرورش، مادرش را بداری نظر

‫چو بچه کج اندیش بود و بَد کارو بار

‫به آغوش ِ بَد مادری، بود او را قرار

.‫

پدر را به کردار‫، بوده پیرو مدام

‫به کودک، دارد او برترین ِ مقام

بیاموخت مادر تمیزی یو، رفتار خوب

‫به مردم نشان گشته، آن بچه خوب

.‫

‫به پرورد ز کودک، به بُرنا، جوان

به دست همین مادرست، سازش این جهان

چو مادر، کِسی مهر و کوشش نداشت

‫به بالاترین رتبه اش، باید او ارج داشت

‫..

‫سوز

 ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 18.05.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

سایه

 

سایه

..

کوبه یه در را، به کوبیدم به دَر، دَر وا نشد

سایه ای در پشت شیشه، پنجره پیدا نشد

خاطرت را سایه ای در قلب من تکرار شد

در وا نشد، خاطرت را سایه ای همتا نشد

در درون‌ِ قلب من جز سایه یه تو سایه نیست

محو سایه از دلم با، بسته در، هم چاره نیست

..

سوز

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 02.05.2009  

نویسنده : س. و. ز : ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

‫لب

 

‫لب

‫..

‫لب ِ لعل‌ ِ جام ِ می، بر لب ِ ماست

‫ز‌ ین وصال شور ِ دگر، حال دگر در دل ماست

‫لب‌ ِ لعل ِ یار ِ سیمین بدنی در بَر ِ ماست

‫وه چه شوری، کز ین همرهی ِ هر دو لبان بر می خاست

‫.

‫پیش رفت ِ زمان هم به چنین حال می خواست

‫لب ِ لعلش به چشان حال چه دانی فرداست

‫لب گرفت آرشه، لب سیم ِ و‌ یالون، در راست

‫بوسه یه آرشه را، وه، دل‌انگیز صدائی برخاست

‫.

‫گوش، تکرار ز چنان بوس و کناری می خواست

‫در دلم، زین سه، یکی بیش گُز یدن، غوغاست

‫بوسه بر جام ِ می و، بر لب ِ یارم برجاست  

بوسه یه آرشه را، ‫‫نغمه بر این ها همراست

‫..

‫سوز

‫۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 08.05.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

‫‫مادر 2

 

‫‫مادر  ۲

‫‫..

‫ز ِمادر، خدای بزرگ را، فراتر بدان

‫ز ِ پرودگار است زمین و همی، آسمان

‫به پرورده ام، او در آغوش خود مهربان

‫به یاری گرفت او به رُشدم، زمین و زمان

‫.

‫به آسایش و خورد و خوابم تلاش کلان

‫به روز و به شب، یا به عید، هر زمان

‫به پروردم اَندر، به زحمت به رَفت و کشان

‫مهیا نمود پوشش و خوردنی، بر دگر کودکان

.

‫چو پروردگار، او وجودم به پرورده است

‫مرا خواسته داد، میل خود را نموده نهان

‫ز لطف و به رحمت پس از خالق روزگار

‫توئی مادرم، دیگری در جهان را نباشد نشان

‫..

‫سوز

 ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 09.05.2009

‫تقدیم به مادرم، مادر ملت ها و مادر های دیگر ملت ها 

نویسنده : س. و. ز : ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

عدل جهانی

 

عدل جهانی
‫..
‫جهان از عدل ما، باید شود پُر
‫چو در باغ و به‌‌ صحرا، لاله، سنبل
‫به سالی چند ماهی لاله باشد
‫‫که عدل ما در آن همواره باشد

 

‫تفاوت در میان‌ِ چند نژاد، امر‌‌‌ ِ قبیحی است
‫برادر بودن اسلامیان، امری بدیهی است
‫برادر وار جهان و کار آن در چالش آرید
‫رها از دین خود، بر دین ما ایمان بیارید
 
‫در آن صورت برادر وار و بی تبعیض هستیم
‫شمائید کافر و، ما صاحب تفویض هستیم
‫‫ز تبعیض نژادی در جهان اکراه داریم
‫فقط بر اُمت اسلام، همه اکرام داریم
 
‫مسلمانان همه، با یکدگر باشند برادر
زدائیم پس همه خاک زمین‫‫، از هر چه کافر
‫چو در کل جهان جز مردم اسلام نباشد
‫ز تبعیض نژادی هم دگر، پس نام نباشد
‫..
‫سوز ‫ ‫ ‫


 ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 21.04.2009 ‫

نویسنده : س. و. ز : ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

‫بهار

 

‫بهار

‫..

‫بهار آمد، چکاوک نغمه سَر داد

‫پرنده در پرنده، جوجه پر داد

‫به جوجک پر زدن را یاد می داد

‫نهان گشتن ز دشمن، پند می داد

‫کلاغ زشت، گربه اهرمن باد

‫به هر سو دیده چرخید شاخه گل بود

‫ز سنبل، لاله، نرگس باغ پُر بود

‫درختان پر شکوفه، دست ها پُر

‫به سوی آسمان، دست تشکر

‫ز سرما، باد سرد و یخ رهانید

‫نگاه گرم خورشید، برف برچید

‫به برگِ سبز روشن، شاخه، داده صحنه را رنگ

‫شکوفه ها سفید و، صورتی، کم رنگ و پر رنگ

چو نور ِ هور زد بر شاخه ها چنگ

به سایه یا به نور، هر برگ چند رنگ

‫به شب، بلبل سراید دم به دم، صد جور آهنگ

‫ز زیبائی ِ روز و عطر گلها و شکوفه مست گشته

‫به رویا روزها شد، کنون گویا که وی هشیار گشته

‫به یاد عطر سنبل ها و مریم ، بلبلک آواز خوانَد

‫مقام هرگلی هم ساز، در مقامش باز خواند

‫..

سوز

 ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ − 17.03.2009 ‫‫

نویسنده : س. و. ز : ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

‫‫نوروز 3

   

     ‫‫نوروز 3

‫...

شکوفه به زَد شاخه در بوستان

‫‫به باغ و به صحرا شده گل ستان

‫گل یاس ِ زرد، نو‌ ید بهارم دهد

‫به سبزی، جوانه چراغم دهد

 .

به ‫برف سفیدم، توقف  نمود 

 

‫ز پس، زرد و سبز راهم نمود

کنون وقت بیداری و تازگی است

‫بسان ِ بهار، نو ز سر‫ زندگی است 

‫.

‫شکوفه و گل ها همه رنگ به رنگ

‫به عطر ِ شکوفه زده، باد، چنگ

که بید مشگ، گل عطر و مخمل بداد

چو گیسو، ‫نسیم، بید مجنون نوازش بداد

   . 

‫زمین فرش ِ سبزه به گسترده است

‫شقایق به ز ینت ‫بر آن رُسته است

‫بسی لاله ها زرد و چون خون دمید

‫و سنبل، بنفش و سفید، آبی آمد پدید

.‫

‫بهار و طراوت هوا پُر نمود

‫و بلبل ز شادی ترانه سرود

‫سیر یچ ها ز گنجشک بیارد به یاد

‫که او جوجه را توشه و دانه داد

.‫

‫به کوبد چو باران، سار، پا را زمین

‫که سر را بر آرد برون، کرم خاکی زمین

‫به تدبیر کرد، کرم خاکی شکار

‫کنون جوجه است بر غذا انتظار

.‫

‫چو ساری چنین عقل و تدبیر کرد

‫تو ای بوالبشر چاره یه کار، گرَد

‫در این چرخه و گردش ِ روزگار

‫تلاش از تو و دیگری راست، بار

به نیکی تلاش و به سعی عرضه دار

 ‫که کار تو، آن دیگر آید به کار

‫بهارست کنون رقص و شادی کنید

‫خوشی توأم است، شادمانی کنید

..

سوز

 02.03.2009 

16.03.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

خیال

‫در سایه یه شعر ، اخوان ثالث

‫‫

‫خیال

‫..

‫سلامت را دو بااار پاسخ خواهند گفت

‫که آنها شاد و خندانند

‫به دل شادی ، به لب خنده ،

‫سعادت را ، ز سیماشان نمایان است

‫به دل ها محرمی دارند ، به خانه همسری دارند

به عشق از ازل بیدار ، به سر ها عالمی دارند

‫که نیکی را در این پرگار ِ عالَم ، هسته می دانند

‫نگاهی را نمی بینی ، به سان عا شقی خسته

‫ز عاشق های دل مُرده ، گر یزانند ، گر یزانند

‫نه زارع را به هر کوشش ، دست هایش شده بسته

‫نه کارگر ، ز کار صبح تا شب ، به مزد کم ، بُوَد خسته

‫در آن شهر خیال انگیز ، کَسی‫ را گر ، بکاری احتیاجی بود

‫همه ، درجا ، برایش همرهی باشند و یارانند

نه آفتابش گران باشد

‫نه ابری تیره آن را ، سایبان باشد

‫هوایش شاد باشد ، که باران شسته است اکنون

‫کمی اَبر ، و کمی خورشید

‫بسان تکه یه الماس ، ‫قطره یه باران

‫نوک یک برگ آویزان ، بدیده می درخشد آن

‫تو فرعونی نمی بینی که قومی را اسیرانه

‫برایه آرزوهایش ، سخت خواهان است

‫نه خاخامی یهودی را ‫که ترس ِ ،

‫سبک بودن هدایا را ، زدست مردمی ساده

‫مسیح را بر صلیب آویز ، خواهان است

‫نه سامی را بدست شلاق ،

‫جزا جو یان کَسانی را ، که او خورده ست شرابی ناب

‫نه شمشیری هلالی تاب ، نهاده گردن مردم

‫به زور تیزی یه شمشیر ، براشان با چنین جبری

‫بهشت را مفت خواهان است

‫خیال کردن چه آسان است ، چه آسان است

‫ ..

‫سوز

 ‫۱۳ دی−۲۳ بهمن ۱۳۸۷ - 02.01-11.02.2009

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

رها

 

رها 

..

رها گشتن چه آسان است ، ز کمبود ، بی غذایی ها

ز بی پولی ، زبی مسکن شدن ، یا خانه دوشی ها

ز عشق روی تو گشتن رها ، اما علاجی ره نمی یابم

..

سوز 

- 09.02.2009

نویسنده : س. و. ز : ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫‫رویا

‫‫رویا

‫..

‫مرا آزرد ، برگشتن به بیداری

‫گفتم ای خواب ، چرا دیگر نمی آئی

بباغ راه رو هایِ پَر چین دارُ و ، رو باز ِ تو ای خواب

‫به پَرچین ، نازک ِ نیلوفران ، پیچ خورده پُر تاب

‫مَه آلوده شبی بود ، پُر از ، پَرتو ِ مهتاب

او نشسته ، پُر چین لباسی روشن و ، کرم بژ مایل رَنگ

اطراف تیره ، نزد او کمی روشن تر و مایل ، به آبی رَنگ

‫روی سوی دیگر داشت ، پیش رَوَم یا نه ، با خودم در جنگ

‫او بود در آن صحنه ، ولی نه ، در چنان دسترس

‫من کوشیده ام خود را ، و آغاز سخن ، پُر ترس 

قلبم می تپید از شوور ، نیم نفس تند ، از شوق آن دیدار

مملو از ذوق ، پا به پا می گَردم دُور خود ، هم چنان پَرگار

.‫

‫می خواستم او را متوجه خود سازم ،

‫می خواستم دل خود به او به بازم

‫.

‫اما گویا او مرا نمی دید ،

برای خود ، از رویاهاش صحنه می چید

‫خود را آزاد می دانستم ، ولی نمی توانستم بسویش برَوَم

‫گوئی ناپیدا بَند ِ شرم ، بسته است ، همه دوُر و بَرَم

‫.

‫چرا توان آن نداشتم بسویش بروم ،

چرا پس او مرا نمیتوانست دید

‫این فضای مَه آلود آبی رنگ ،

خواب بود و بیداری ام بَر چید

..‫

‫سوز

‫10-11.08.2008 

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

دلتنگی

دلتنگی

.. 

دلتنگی ات ، دلتنگم می کند

بی طاقتی ات ، بی طاقت

 بگو ز مهر ورزی وز ، محبت

 که آرد فکر و قلبم را ،  به راحت

..

سوز

27.08.2008   01:25

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫‫شباب ‫

شباب

..‫

‫‫مستی ز پی شراب کردی

رقصی به دف و رُباب کردی

سستی ز پس شباب کردی

حالی  ست ، چه عتاب کردی

‫..

سوز

05:45 03.09.2008

نویسنده : س. و. ز : ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫پنجره

 
‫پنجره
.. 
‫تمر ین اشعار نو :
‫احساس در بی احساسی ، مفهوم در گنگی ،
‫آسمان ر یسمان ، مفهوم یابی در کلمات و جملات نامفهوم ،
‫اشعاری که بدون قافیه ، بدون وزن و بدون ارتباط ، دو جمله
‫پشت سرهم نوشته شده اند و باید از خودت احساسی
‫برای آن پیدا کنی یا ابداع کنی ، و فکر کنی که چیزی باید
‫ازین نوشته ها فهمید .
‫یا باید از ‫درون جملات و یا کلماتی که از اول ، وسط و آخر
‫یک صفحه ای ، در یک سطر و کنار هم ‫گذاشته شده اند ،
‫احساسی بهت دست بدهد و تصوری برایت پیدا شود
‫که احساس لطیف و شاعرانه داشته باشی.
- - - - - -
‫پنجره خاموش
‫هوا دلگیر
‫چراغ در سکوت
‫−
‫پنجره باز
‫نسیم جنگل
‫صدای شغال
‫−
‫کبر یت مرطوب
‫شمع نخ کوتاه
‫کوشش بی فرجام
‫−
‫دختر همسایه
‫کاسه یه آش در سینی
‫نذری یه مادر
‫−
‫بوی سیر داغ پیاز داغ
‫فانوس در دست
‫چار چوب در ِ اتاق
‫−
‫حرمت مسافر مهمان
‫چشمها پرسان
‫سؤال و صدا لرزان
‫−
‫سینی یه آش روی زمین
‫بخار و بوی آش رو به هوا
‫دخترک توی حیاط سوی مادر
‫−
‫فانوس در کف اتاق
‫آش در کام
‫پنجره روشن
‫−
..

‫مثل اینکه زیاد هم بی مفهوم نشد ؟ هان ؟
..
سوز
‫01:20, 00:30 25.06.2008
نویسنده : س. و. ز : ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

رضا

 

     رضا

..

  ‫بتو ‫نامت رضا گفتند ، رضا داد ند ، رضا گردی

  ‫به مردم ، کرد نیک و گفت نیکت را، رضا گردی

  ‫ز د نیا و ز اوهامش ، رضا گشتن ، چو آسان نیست

  ‫د م آخر ، به یک د یدار و یک خواسته ، رضا گردی

 ..

 سوز

11.06.2008  --  13.06.2008

نویسنده : س. و. ز : ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

نیاز

نیاز

 ..

ز یادم برفت آنهمه اخم و ناز

تو را چون بدیدم وجودت نیاز

مرا خوش نماید زتو هر چه هست

مدارا و امید وصلت شدم چاره ساز

..

سوز

13.05.2008  -  19:20

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫مادر

 

مادر

-  

پدر جسم من سوزنی نوک ، بمادر بداد

به پیش اندرم مادرم ، خوان روزی گشاد

که خود آنچه  خواستی ، ز بهرم نخورد 

چو من خواستم ، دهان ، از برایش گشاد

و یارش که شد ، خواست آن را سپرد

برایش تهیه مهم بود ، کلان ، یا که خرد

در آن فصل ناجور ، همه با پدر در تلاش

بهایش چه بود و کجا، خواسته را خانه برد

-

کالبدم بر پا شده ، در بطن او تکمیل یافت

نامده از برایم ، پوشش پشمی ببافت

آنچه را بشنوده بود در ساز من ، نیکو بود

از برایش جستجو کرد و تلاشی ، تا بیافت

-

مرا تاب خوردن نبود ، از غذا و خوراک

بخورد و به پالود ، ساخت آن ، را بپاک

بخون اندرونش کشانده ، به بندم ، سپرد

زناف بند ، رسیدم غذا ، چهره ام تابناک 

 -  

مرا کرد جزوی از جسم خود ، همزمان

زنوش و خوراکش نهادی ، همه در میان

زخونش مرا خون ، به هر دم ، بدادی هوا‫‫

به هر جنبشم در درونش ، شدی شادمان

تکامل به بخشید ، نهم ماه ، نمود

به هنگام ، ز زهدان ، گفت ، بدرود

همی خواستم که مانم ، به آسوده جای

نداشتی مرا گریه سود ، که بیرون نمود

-

به لحن ملایم ، مرا گر یه آرام کرد

نوازش نموده ، به لالائیم خواب کرد

نیاسود و ناخفت ، تا من ، آسوده دید

خود او بنده ، من را چو ارباب کرد 

  -

به نا امنی ام او دو صد ، شور داشت

زخردی که ، گردم بزرگی ، هوایم بداشت

چو زن خواستم ، همسر و پور ، بودم به بر

به مادر ، همی بچه بودم ، تفاوت نداشت

‫‫ -

‫سوز

‫مادر 

    ‫‫15,16,17.05.2008

نویسنده : س. و. ز : ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫گاه درست

 

‫گاه درست

..

ای آنکه بهار آمد و رفت ، چشم به ره یاسمنی

میکوش تو بر جای درست ، بل به کویر یمنی

در لوت و کویر نمکت ، دیدن مریم دور است

جای و زمان جور شود ز کار خود ، بهره بری

..

سوز  

22:20 - 13.05.2008

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

تکرار

 

تکرار

..

زندگی تکرار تکرار است دانی ای رفیق

کوششت باشد که روی آری بیاران شفیق

‫گر ترا همراهی آنان نباشد در توان

پس کتاب را یار شو ، در یائی است عمیق 

.. 

‫سوز

07.05.2008  - 15:30  

نویسنده : س. و. ز : ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

امید ‎

 

 امید 

..

کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم بکشت 
بتیر نگاهش زپهلوی دیده ، بخشم درشت
ز درد جگر سوز آن پر عتا بش ، نگاه
بلرزید  قلبم ، همی دست و زانو و پشت


مرا پرتو مهر و رویت ز صحرا بداشت 
زکار و زکشت و تلاشم همی دور داشت  
بسان غلامان بی مزد ، بدون مواجب کنیز
بدربانی خاک کوویت ،  مرا پیشه داشت


مرا جام چشمت بدادم شراب ووجودم سرور
به پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور 
کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامداد
نخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور

 


بسعی وتلاش تمام چاره جو میروم روز وشب
باندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تب
چو پندار وگفتار وکردار من ، با همه   نیک بود 
نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط  و طرب

..

سوز 

امید 

06.05.2008  -  21:30 

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

نظر گاه وب

 نظر گاه وب

..

صفحه ات خوب نماید و همی روح انگیز ،،،

                                 رنگ آن شاد ، آراسته عکس های تمیز

 بهر تقدیم نظر ، جای بجایش گشتم ،،،

                                 نشدم واضح و روشن ، طرحی در ریز

 ..

 سوز

05.04.2008      20:54 

نویسنده : س. و. ز : ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

پوچی

پوچی

..

نوشته بودی بروم یا بمانم

یه زمانی ، درفکر پوچی یه آمدنم بودم ، به فکر افتادم که بروم ،

ولی دیدم این رفتن ، اینطوری ؟ از آمدن هم پوچ تر بنظر میرسد .

بکجا بروم ؟ لا اقل اینجا امکان تغییر دادن را دا رم . در آنجا که

نمیدانم کجا  هست ،  و نمیدانم توانم چه خواهد بود ؟

آمدنم از کجا بود ،

بر شاخه یه درخت سیبی ، قسمتی از آن سیب بودم که باغبان 

برای باروری و درشت  شدن سیبش از علف های پس داده شده یه گاو

مزرعه ، پای آن را کود داده بود .  آن کود چه بود ، قسمتی از

علف های مزرعه بود که تخمش را باد از سرزمین های دور

و نزدیک بانجا پرو از داده بود، خاک مسکنش شده بود ، و باران

رشدش داده بود. این  چمن و علف مزرعه که حالا قسمتی از

وجود من شده اند ، از درون گاو رد شده اند و :

.

قسمتی هم از چمن اندر درون شیر رفت ،،،

بخش دیگر کود نامش ، در پیاز و سیر رفت

قسمتی از آن بنام شیر ، کجا رفت و چه کرد ،،،

می بباید قصه ای دیگر برآن تحریر کرد .

 .

آبی که سیب را بارور کرده بود ، در طی یکسالی که ،

سیب من ساز ، بارور شود ،

بارانش گاهی از شمال ، گاه از جنوب بدانجا رسید ه بود .

آب باران ، تبخیر جنوب ، از ساحل اروند روود ، از پهنه یه خلیج فارس .

 .

باران شمال، از سپید روود و خزر بر خاسته ،  

اینهمه دشت و دمن را پشت سر بگذاشته.

من کی یم ؟

مجموعه یه خاک وطن یا که از محدوده یه بالاتر و پایین ترم ؟

 .

خاک و آب جسم سیب ، زاده یه تنها دیار ما ، نمی باشد بُنَ ش ،

زاب پهن دریای یه آرام ، اطلس و هندی ، همی باشد درش ،

 .

مام میهن ، بهر ابر ، پر ز باران ، این جهان آبی است ،

کالبدم از گوشه های دیگر و ، از این جهان خاکی است ،

من شدم از خاک و از  آب جهان، چون پایدار،

می همی کوشم جهان و مردمانش را  قرار

 .

پس به بین ، یک سیب که پدر یا مادر من خورد ،

یا قسمتی از من فعلی ، یک قسمت از سیب و چمن قبلی

 است . مدتی در شکل من مهمان است 

و بعدش در کجا و با چه شکلی ادامه دهد ، نتوانم گفت .

 .

نقش سیب ، دی ، مادر و امروز با اسم منش نادی شود ،

مدتی مهمان من ، زان پس که را ، یا بر چه ای نامی شود ،

یا بسان شاخه ای ، در پرده ای ، مستوجب کاری شود ،

آتشی سازد زمستان را شبی ، یا چرخ یک گاری شود ،

 .

گردش خود را به بین ، پیکر دگر ، در هر کجای عالمی ،

گاهی اندر شادی یه یک نو عروس ، گاه اندر غذای ماتمی ،

جمله یه گیتی تو را آید ، ترا سازد ، زتو بیرون شود ،

سال باید شاخ خشک ، کز رشد گل ، گلگون شود ،

 .

آنچه می بینی تمامش همرهی ، در هر رهی ست ،

تک تک جزء وجودت ، هر یکی از گلشنی ست ،

جمله اعضای وجودت از جهان خاکی است ،

یک دو جزء ذره ات ، دی با کی یو ، فردا کی است ،

 .

حال با این مجمع ذرات ، گشتی تو عیان ،

صد بسالی کن تحمل ، ساز جمع خود بیان ،

ساز نیکی پیشه و اندیشه ات را نیک کن ، 

نیک گردان گفته ات ، کردار نیکت ، پیشه کن ،

.

چون چنین گل بویه ای ، بر مردمان یاور کنی ،

پوچی یه بودت مبدل ، بر گران گوهر کنی ،

پس عزیز جان ، وقت خود مصروف دار ،

از برای یه خدمت مردم ، همی بنمای کار ،

.

در اینجا می بینی که بودنت فایده ای دارد و از وجود

تو برای رفع مشکلات  خیلی ها استفاده شده و

بودن خودت را مفید می بینی ،

کسی را در تنگنا کمک کرده ای ، دردی را التیام بخشیده ای ،

روح نا آرام در بن بست مانده ایرا تسکین داده ای ،

روح نا آرام در بن بست مانده،

شاید پرنده ای محتاج کمک باشد. 

وقتی پرنده یه آزاد شده ، پر زده ، و میرود ،

نشاطی ملایم بصورت تبسمی راضی کننده در وجودت

جاری میشود .

من درونی ، من ذاتی، احساس غرور میکند ، آن منی که در

همه هست ،

آن منی که پیدا و نهان مایل است نشان بدهد که :

این منم که ... این من بودم که ..... 

و تا زمانیکه این رضایت را بدست آورد ، در تلاش است ،

در تکاپو ست ، حتی اگر به رخ دیگران نتواند کشید ،

میخواهد لا اقل بخودش نشان بدهد

که توانستم ، و کمی آرام بگیرد . 

وقتی این من درون بخود بالید ، آنوقت است که می بینی ،

 .

ماندن ارزش ماندن را دارد ، 

و رفتن ، فرار ، از باور ، به مفید بودنت است ،

.

فرار از قبول مسئو لیت انجام کاری است ، که فکر میکنی 

شاید نتوانی درست انجامش بدهی. 

این را بدان ، مسلم است ، آنچه کرده ای ، در آن شرایط ،

بهترین کاری بوده که انجامش داده ای ، با ملاحظات

گوناگون ، احساسات مختلف ، و شرایط موجود ،

پس تصمیم در آن زمان ، بهترین تصمیم بوده است . 

حال اگر بعدا بنظر می آید که کاش اونکار را میکردم 

 که اینطور نشود . فکر کن که در آن زمان این دید ،

این شرایط ، این احساس را نداشتی ،

 . 

پس گذشته را تابلوی ملامت برای خود نکن ،

بلکه ، آنرا الگو ی تصمیم درست گرفتن ،

برای آینده ات قرار بده ،

.

نترس و برو جلو ، به پیش .

 .

بنابراین ، نماندن و رفتن ، فرار از مسئولیت است ،

تایید پوچی یه تحمیل شده بتو هست ،

به من درون میخواهی نشان دهی که فکر نکن هیچ

کاری از دستم بر نمی آید ،

و با وجودی که این طور رفتن را نمی پسندی و میدانی 

که با رفتن ، عده ای را به ناراحتی و اندوه میکشانی ،

و هم خودت و هم اونهایی که بعد از تو

هستند ، از این کار ناراضی خواهند بود ،

با اینحال میخواهی قدرت من بودنت را ثابت کنی .

این نمایش قدرت ، نکوهیده ، ناپسند است و مردود است.

.

بمان و نشان بده که ، ماندن ، جواب روح توانای تو ، به آن

پوچی و پوچ نماها ست.

و نشان بده که ،، تو ،، میتوانی ، این بی هدف بودن را ، به ،

با هدف بودن تغییر بدهی.

و این تو هستی که معنی و مفهوم برای بودنت ایجاد کرده ای ،

این تو یی که بودنت برای دیگران خیلی مفید بوده است .

این مفید بودنت را برُ خ اون ،، من ،، بکش .

.

 پوچی 

Do.  20.03.2008—03:15

22.03.2008  , 21.03.2008 

نویسنده : س. و. ز : ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

ابر یاران

 

   ‫‫ابر یاران

  ‫ ..

‫‫   شُر شُر ه آبِ دماوند ، اندکیش ، نیز بُو ود ، ز آب هیرمند ،

 ‫‫  در میان رود اَروند ، غرش آب سپید رود، هو هه ی ارس به لبخند ،

 ‫‫  گوش با پندار میخواهد ، سینه دلدار میخواهد ،

   ‫‫از گذشته ، از درونِ تلخ تاریخ ، داستان های پر از ، افکار میخواهد ،

 ‫  ابرِ بالا ، آبه پائین ، لحظه دیدار میخواهد ،  

‫‫   گرمی یه روزش ، ‫و‌‌‌  ِ را از سیستان پرواز داده ،  

   ‫‫دیگری از زابلستان ، چون بخاری ،  که ی ، ورا بر باد داده ،

‫‫   وان دگر از کامیاران ، یا که از کهسار گیلان ،

   سردسیر و یا ز ماهان ، یا زدشت چال داران ،

‫‫   با  ‫پَر‌‌‌  باد ، از میان کوهساران ، جمله را پرواز داده ،  

   چون ز سردی یه هوا با هم شده ، همراه گشتند ،   

    دوستان را درمیان آن مکان هم زیر و رو ، در آب گشتند ،  

   ‫‫آن بخاران گشته  آب ، در سرازیر یه کوه ، جاری شدند ،   

   در پس هر برگ و سنگ ، پرسان ز ، دی ، یاری شدند ،  

   تا که یار ، بستر رود فلان ، یا بند شاید ،  

  ‫‫ یا در این آبگیر و ، یا ، سد د  د‌ِزَش  د یدار باید ،  

‫‫   گشته همراه یکی یو ، رود چالو سش ، گذر بود ،

   ‫‫همره پیشین ، پل زاینده رودش ، در سفر بود ،

   گردش آب و ، بخار ، ابر و زان پس ، یخ شدن ،  

   بعد از آن ، چون اشک ، از شاخ و به سنگ جاری شدن ،  

  ‫ داستانه گردش و ، سیر و سکون ‫، آب باشد ،   

   گرچه در خشک شاخه ای هم ، اندکی در خواب باشد ،

‫‫   داستان ها دارد این ، آبه سخن گویِ گذر ‫، کن ،

  ‫‫ نکته ها بینی در آن ، گوشش بده ، قدری نظر کن ،

   ‫‫از دو یار آب رود ، یک ، آب رو ئی ، بر راست رفته ،

   در کنار گندمی خاکش نهان ، چون ، خواب رفته ،

‫‫   گندمه خفته ، ز جوش خاکِ خشک و آب تر ، بیداآ ر ، گردد ،

   شد ، چو یارش ، خاک و آب ، دستی زده بر پای ، گردد ،  

  ‫‫ جوی چپ ، یار دگر را ، میکشد ، در باغ جاری ،

   میدهد ، بر تاک و گل ، برمیوه و در کار ، یاری ،  

‫   آبها یند عاشق و بر عاشقان ، چون را ز د ا ری ،

‫   پو ششند و ، یاورند و میکنند ، هر روز کاری ،

  ‫‫ یک زمان ، آرش ، کنار چشمه ای ، تیری بدر کرد ،

  ‫‫ ابرهای پوچ و پُر ، و ز ، آب باران را ، گذر کرد ،

‫‫   ابر ها ، تیر‌‌‌‌ ِ‌‌‌‌ ‌‌‌، عاشقه مهر وطن را ، یار دادند ،

   تیر عشق را ، از دوش خود بر دیگری هم ، باز دادند ،  

   این به آن ، بر  کول خود ، تیر گذ ر ، پرواز ، دادند ،

‫   ابر ها ، تیر را ، رو ، رو ، کنان با هلهله آواز دادند ،

   همرهی از آب آموز ، همدلی ، اندر جهان بین ،  

‫   بهر زایش ، بهر رویش ، نقش او هم ، در میان بین ،

 

   آبرا ، عشق میهن ، عشق دیدار هم و هم خانگی ست ،

 

   رود وکوه و خاک و دشت ، ابر را ، در هیچ جا ، بیگانه نیست ، ‫ 

‫‫  ..

  ابر یاران

 ‫  نوشته ۰۶:۱۵ _ ۰۷، ۰۱، ۲۰۰۸  

 ‫   ‫باز سازی ۰۲:۵۲ _ ۳۰،۰۱،۲۰۰۸ 

نویسنده : س. و. ز : ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

وبلاگ weblog

وبلاگ
..
‫‫به پیری جوان شد ز گفتار او
روانم، نشاید شدن با وی ام، روبرو
‫‫ستوده مرا وُ همین صفحه ام
سرود وُ نوشتی، که بَر کرده ام
.
چو شعر وُ سروده، ز ِ من دیده ای
جوانم، تو پندار چو خود، کرده ای
‫‫مرا داده لینکی، که پیدا کنم
به سبکش ورا، وب، تماشا کنم
.
‫‫بدین سان جوانان کنند، صفحه رو
مرا صفحه دیدی، ندیدست رو
‫‫به وب سازی اش، بُد، نوین ایده ها
گرافیک وُ فورم وُ فراوان، ادا
.
‫‫تو را دخت زیبا، هنوز سال هست
مرا، سال ِ دیگر، نوازد به شصت
‫‫و لیکن جوان است، چو اندیشه ام
شبان وب نویسی، شده پیشه ام
.
به پندار وُ افکار، دارم اند، بسی
بسال وُ زمانه به آخر، نمانده بسی
نوشتن به سایت وُ، بلاگ است، غنیم
بگرما، نه باد است، خوش آید نسیم
.
‫‫نوشتن بُده کار ِ من، از زمانی، جوان
به تکثیر وُ گستر، نبوده توان، آن زمان
‫نمایم به وب بر، نوشته عیان
که خوانند وُ دانند، دیگر کسان
.
‫‫که روح من از، خاک ایران بُوَد
توانم، ز شور آفرینان بُوَد
‫‫بسان ِ بزرگ مرد ِ والای ِ توس
بدارم دلی پر، ز آلام روز
.
‫‫که جُور ست، بزرگان ملل را، مدار
ربودند ز بوم وُ ز مردم، ز کشور قرار
‫ستانندمان، کان وُ نفت وُ جوان
به مردان دولت هم وُ ، انفیان
‫به انکار والا تباران این مرز وُ بوم
ز خارج بکوشند وُ خائن، همی اندرون
.
‫بسازند همین خوار، پیشین من
که شاید کنند، خویش، هم پیش من
‫‫چه اندک نگاشت، اصل وُ ایمان من
نه پرورد چو کوروش، ‫جز ایران من
.
‫‫ندارد جهان چون، فریدون وُ جمشید ِ کی
نیارد زُدود، فخر ِ پیشین، ز ِ وی
.
‫‫بفردوسی وُ حافظ وُ سعدی وُ مولوی در جهان
نبُد دست یازی، کسان را، توان
.‫‫
سوز

16 اسفند 1386 - 06.03.2008

نویسنده : س. و. ز : ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

شوق دیدار

 

  شوق دیدار

  ..

  خلاصه بگم جمالتو

  یا ادبی بگم کمالتو

  یا عشقی بگم وصال تو

  یا شاعری بگم خیال تو

  یا دااشی بگم هوای تو

  یا جاهلی بگم جیگر تو

  یا تاریخی بگم اثر تو

  هوس کرده دلم چه جور

  انگار دستپاچه بخوای یه کاری بکنی

  دلم میخاد به بینمت

  تو رو تو بغل به گیرمت

  تو رو تو خودم به بینمت

  این که تو در پیش منی

  با منو و هم کیش منی

  با هم بریم به شمرون

  یا تپه های تهرون

  ولنجک ، جاجرود یا توچال

  دیزی یه راه چالوس

  یا قزل الای همون سد کرج

  رو نیمکت قهوه خونه بشینیم

  پچ پچای رودخونه ی سد کرج رو گوش کنیم

  حکایت جدا شدن ز اصلشون

  ز آبهای ی سد بزرگ و ، وصلشون

  که پشت اون سد بلند و هم ستبر

  جماعتی با هم بودند ، بفکر کار هم بودند

  ماهی یا در کنارشون ، بالا و پشت و زیر و رو

  بود همه جا آب زلال ، رفیق و یار غارشون

  آخ که برای برق شهر ، باز شده یه سوراخه نهر

‫  باید از اونجا بگذری ، پره ها ی توربینا رو بچرخونی

  که چرخش پره آب ، به آدما میده جواب

  زچرخشه توربین سد ، کابلا میشن پر زور برق

  از توی سیم های ضعیف ، گرما و کار میشه ردیف

  نور به چراغ خونه ها ، گردش پنکه و دما

  آبهای رفت چرخونک ولو شدند ، تو سنگای مسیر رود

  بدست سنگای یه درشت و ریز رودخونه درو شدند

  آبهای سد ز اصلشون جدا میشن

  لامپا یه شهرک همه ، با صفا میشن

  پنکه یه منقل کباب ،  باد میزنه

  چیکار داره آب جدا شده ز اصل خود داد میزنه

  صدای آب و سنگ رودخونه ،حکایتش فراوونه

  به آبهای جدا شده زاصلشون دلم گرفت

  به غربتی  رونده شده ، به مسکنی مونده شده

  جایی بجز این ندارند ، باید روزو سر بیارن

  شب به امید دلخوشی ، بهانه یه فراموشی

  ‫دروغ بگن به یارشون ، خواب به بینن تو بیداری

  همدستی یه اونوری ها ،کشیده اب رو اینجاها 

  چیکار کنن رونده شدند، به غربت ها مونده شدند 

  زندگی یه اونوری ها ،خدا شناس و بی خدا

  منافع با هم ، شون ، کرده اونا رو یکصدا

  خدا چییه دین کدومه ، مارو به نون کی رسونه

  هر جا میخواد هر چی بشه ، بذار بشه

  اونوری یه تامین بشه ، نون و سبزیش ارزون بشه

  اینه که من بدیدنت ، وصل و ، بتو رسیدنت

  رسیدنم بیار خود ، چهره ی تو بدیدن است

  شادی من کنار رود و پیش تو ، فزون شدست

  چرا که مثل اب رود ، نی که چنین ، نگون شدست

  آیا که اینخوشدلی ام ز دیدنت ، دهن کجی ست به آب رود

  ‫سخره به آب نمی کنم ، تو را رها نمیکنم

  فراق من ز یار و دوست ، نیست که برای آب نکوست

  تاسفی به آب رود ، توانم این ،، کنون سرود

  ‫جدایی ام ز یار و دوست ، نه مرحمی برای اوست

  شکر خداوند بزرگ ، زلطفشم ، کنار دوست

  ‫زهرچه که گذر کنی ، سخن ز دوست،

  سخن بدوست ، کنار دوست

 شعر : سوز 

  ۱۴.۱۲.۲۰۰۷ 

  ‫بازسازی ۱۱,۰۱,۲۰۰۸ -  2007-12-14 . 01:45

  شوق دیدار  

نویسنده : س. و. ز : ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

راز‫

 

راز

—-

حافظا باز بگو ، با من از این راز بگو

حافظ طناز بگو ، حافظ ْ‌ دل باز‌ ْ بگو

‌(‌ چشمِ‌‌ دل باز، دلباز، دلباخته )

فاش بگو ، باز بگو ، نغمه ی غمّاز بگو

وقتِ سحر ، آبِ حیات ، چیست در آن راز بگو

پهن شده سفره ی دل ، همدل من ساز ، بگو

سّر ِ نهان ، غنچه ی لعل ِ لبِ آن ناز بگو

مرغ‌ ِ حق و ، کوک شدن باز به آن ساز، بگو

هوی‌ ِ شباهنگ و شب و ظلمت‌ و پرواز بگو

شآه پر ِ ، پرّ ه ی پندار ، به پرواز بگو

آن توان را که دهت ، اوج به پرواز بگو (میدهَدَت)

سَسَل این نکته بر او ، همچو نیاز است بگو

بَر او پرده کشیده ، بَرَ ت ، از دیر چو باز است بگو

.. 

‫ نام = سَسَل 

یکشنبه ۲۴.۰۲.۲۰۰۸ − ۰۱،۵۷ -  ساعت  ۰۳،۰۳

 24.02.2008 

     ----------            -----------‫

گاهی فکر میکردم این شاعر های بسیار بزرگ و مهم ما ، چرا در تمام عمر فقط همین

دیوان شعر را گفته اند ، یا سعدی یه باین عظمت و بزرگی که اشعارش حکیمانه و

ضرب المثل وار ، روزانه در میان ‫مردم ما استفاده میشود ، فقط دو تا کتاب نوشته ،

یا حافظ با اشعار بدین زیبایی و پر معنا فقط یک ‫ کتاب دارد و فردوسی با چنین

سروده هایه حکیمانه و محکم و حماسی یه شور انگیز ، در طول سی سال ، 

فقط یک کتاب نوشته دارد‫. ولی وقتی خودم خواستم احساسی را که در من می جوشید

و حالت رقصی ، ‫ترانه ای ، و لطیفی که ، از جمله ای یا موضوعی در ذهنم مجسم

شده بود را ، بنویسم و روی کاغذ بیاورم ،‫ ‫دیدم ، این نه به آنست که تو پند ا شته ای .

طبعی روان میخواهد و چشم درو نی یه جویان ، که در بایگانی های ذهن ‫بگردد

و اندیشه کند تا کد امین لغت را در بر ، چی ، بنشاند . حالتی ترّ نمی میخواهد ،

مانند نت موسیقی ، که  جمله ات را به چه سان ، حالت مو ز و ن بخشد ،

جمله ات خوب ولی نامو زو ن ، جمله مو زون ولی نا مفهوم .

‫دیدم به این سادگی ها هم نیست ، که کنار گود به نشینی و به تو گودی ها بگی ،

لنگش کن . اون که تو گود هست و دارد زور میزند ، خودش هم میفهمد که اگر چه بکند ،

چه خواهد شد ، ولی اون توان لازم و شرایط انجام عمل ، میسر نیست.

‫چهار تا سطر ریتمیک نوشتن ، یکساعت فقط وقت می برد ، اون هم ‫یکساعتی

که باید شرایطش مهییا باشد ، دور و برت کسی ، به چیزی قرقر نکند ‫، بچه ات ازت ،

چیزی نخواد ، یا صد ا ی موز یکش که ازش چیزی نمیفهمی ‫مانع تو نشود که بتو انی

فکر کنی و یا چند تا چیز دیگر ...

‫اما وقتی میخواستم شعر حماسی ، مثل فردوسی بگم واقعاً دو سه برابر

این یکی شعر ها وقت میخوهد.

‫روحشان شاد ، ‫حافظ ، سعدی ، فردوسی ، نظامی ، رودکی ، مولوی ،

و دانشمندا ن ، ابو علی سینا ، خیام ، ‫بیرونی ، خوارزمی و همه آنانکه

به بشریت خدمت کردند.

آنها راهنمایان تابناک علم و ادب و تاریخ مردم هستند.

..

 24.02.2008   -- 03:18     
نویسنده : س. و. ز : ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم