باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

ناسازگار

ناسازگار

..

اندکی روی ات به من، پس بیش از آن روی ات کنار

من چه باید کردمی، اندک شَوی تو، سازگار

عمر ِ من با تو گذر کرد، آن شده، پس سی یو هفت

گرچه سال ِ شصت و شش، بر من گذشته روزگار

..

سوز

16- اسفند 1393 – 07.03.2015 

نویسنده : س. و. ز : ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دوستت نه دارم

دوستت نه دارم

..

درون ِ خلوت ِ کوچه

قدم هایم صدا می داد

تو گوئی از میان کوچه های ِ خلوت ِ قلبم،

ز ِ تنهائی ندا میداد

صدای ِ این قدم هایم

شدند تکرار و باز تکرار

نمی خواستم شنیدن، باز صدایش را

ولی باز بهتر بود، شنیدن از صدائی که

چو بر می خواست، ز ِ یک آوار

ز ِ آوار از بنائی که من داشتم، بنام عشق

و یا یک، خانواده با، زن وُ  با، سه چهار فرزند

به یک تنها کلامی بد، خرابش کرد، بهم در ریخت، چنان آوار

صدای این قدم هایم، اگرچه باز، تکرار ِ تکرار است

ولی دارد صدائی که، از آنسوی دیوار نومیدی ست،

که می پوشد صدای آن،

صدای ِ آن بنائی که پس از سی سال، شدست آوار

فقط یک کلام است آن، برای این همه سالها، خط ِ پایان

فقط یک واژه گردیده، خط ِ پایان

برای این همه سالها

که پنداشتم، که من مردی که سالها باشد، که می کوشم

برای همسر وُ فرزند ِ خود، همواره می جوشم

نه فرزندم کلامی خوش، گویدم در گوش

برای کم، هواداری و دلگرمی، پدر را که گرفتار است،

نه بانوئی که سی، هفت سال، برایش، جان فشان بودم

کلامی که بنا بنهاد، دو تائی زندگانی را «دوستت دارم»

و یک تغییر، کمی کوچک، بنام «نه» در آن پیدا «دوستت /نه/ دارم»

جدا سازد پس از سالها، «دو با هم» زندگانی را

چنان نیرو بُوَد در یک کلامی، این چنین کوچک بنام «نه»

و آیا این زندگی باشد؟ که با این دو حرف  ِ بی ارزش

بنام «ن» و بعدش «ه» ، دگر بیشتر نمی ارزد، کلام ِ عشق

دگر هیچ است وفاداری

دگر هیچ است تلاش هایت و کوشش ها

برای بر نشانیدن، خط ِ لبخند، به روی یار؟

کجا پس می توان بشمرد، بدهکاری و اقساط را

برای کلبه، کاشانه، که یار ِ من در آنجا بود

آیا برای که؟ در این سالها، دوشیفته کار می کردم

بدهکاری برای بانک و هم ماشین

تحمل ها و سرمای زمستان را، با سر ِ انگشت، لاله های گوش، نوک ِ بینی

و گرمای تابستان و پاک کردن، عرق های پیشانی به دست هایم و یا دستمال

اضافه ها شنیدن از رئیس و باز تحمل ها

و از مردم شنیدن ها و نشنیدن

کجا رفتند همه اینها؟

برای چه، تحمل ها؟ برای چه، به خفت ها، تن سپردن ها ؟

برای این دو تا حرف بهم چسبیده، بی معنی و پر اسرار ؟

همین حالاست که احساسم ازین افسوس

برایم می نماید خود،

چرا پس من، چو همکارم

نرفتم در پی یه عشق وُ، به فکر خود نبودم من؟

چرا، چون خانه را محبوب می داشتم

چرا، چون خانه را من دوست می داشتم

چرا، چون خانه را، با دلبری در آن، معشوق می دانستم

چرا هر لذتی را من، بدون یار در آن خانه، مردود می دانستم

چرا، دیده را از دیدن ِ پیکری زیبا، من کور می خواستم

چرا پس لبخندکی شیرین، به غیر از یار، ناجور می دانستم

به فکر ِ خود، آنجور نمی خواستم

به فکر ِ خود، فقط خود را نمی خواستم

به فکر ِ خود، هر آن چیز را با…، بجز با یار دور می خواستم

چه بودست آن؟ همه فکر وُ همه رویا

چه بودست عشق، همه حرفهای بی معنا؟

وفاداری، زن و شوهر، پدر فرزند

همه در هم، همان ها قالبی باشند، که در بند می دارند مردی را

پدر نامش، و یا همسر، که مانند است به یک اسبی، در بند ِ عصاری

بدور خود همی گردد و یک چشمش به بیرون از مکان دارد

و چشم دیگرش را بسته می دارند، مبادا ماند او از کار

و آیا، از همان اول، به دو حرف، بیشتر نمی ارزید، تمام  کار ِ دنیا هم

و آنهم «نه» همی باشد، که از اول نمی بوده و در آخر نخواهد بود

همانند همین «بیگ بنگ» که از هیچش پدید آمد

و هیچ است بنگ ِ آن، در آخر وُ  پایان

..

سوز

دوشنبه 09 دی 1392 – 30.12.2013 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

عشق 2

 

عشق 2

..

یک دوست وبلاگی نوشته بوود:

" من اندازه عشق نیستم ، چقدر کوچکم ... میدانم ".

.............

بنظر می رسد بزرگی ِ عشق ، به اندازه بزرگی ما هست.

هر چقدر عاشق ها بزرگتر و فداکاری هاشان برای عشق بیشتر است،

عشق ها هم بزرگتر هستند.

به هر کدام از عشق های بزرگ که نگاه کنیم ،

کوشش و تلاش عاشقان است که عشق ها را بزرگتر نشان میدهد.

در داستان شیرین و فرهاد ، تلاش مداوم و پی گیر فرهاد است که

عشق شیرین و فرهاد را بزرگ نشان می دهد.

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد -- گویا بخواب "شیرین" فرهاد رفته باشد.

در داستان لیلی و مجنون ، عشق مجنون ، ادامه عاشقی اش ،

تلاش و در پی معشوق بودنش ، بزرگی عشق او را نشان میدهد

و زبانزد ِ مردم کرده و عشق او و بزرگی عشق او را جاوید ساخته است.

..

سوز

 ۱۶ امرداد ۱۳۸۸ - 07.08.2009

نویسنده : س. و. ز : ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

رها

 

رها 

..

رها گشتن چه آسان است ، ز کمبود ، بی غذایی ها

ز بی پولی ، زبی مسکن شدن ، یا خانه دوشی ها

ز عشق روی تو گشتن رها ، اما علاجی ره نمی یابم

..

سوز 

- 09.02.2009

نویسنده : س. و. ز : ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

احساس

 احساس

..

نوشته ای

" همیشه خیابانی هست که مرا بسمت دریا ببرد . "
---
می نویسم

همیشه عشقی هست که مرا بسمت رویا ببرد .

درون پوستین گرم عشق که مرا چشم پوشیده بسویی می کشاند ،

خود را رها شده و شاد حس می کنم ، دوست دارم

وقتی ‫چشم باز می کنم ،

خود را در جایی به بینم که زیبا تر از ‫آنست که تصور می کردم .

دوست دارم درون این فضایی که عشق می نامندش ،

خود را آنچنان مطمئن و راحت حس کنم

که فقط به دوست داشتن و دوست داشته شدن فکر کنم ،

دوست دارم فکر کنم آنقدر  ،

دوست داشته می شوم که نمی توانستم تصور کنم .

و وقتی بزرگی و فراوانی دوست داشته شدنم را به بینم ،

تعجب کنم ، که ، یعنی عشق  اینقدر دوست داشتنی هست ؟

اون و قت به فکر بیافتم ، که یعنی میشود اینقدر دوست داشت ؟

و وقتی بخودم قبولاندم که ، آره .... ، اون وقت بخودم مطمئن می شوم

از زندگی راضی می شوم ، همه چیز دنیا برایم زیبا می نماید .

دوست دارنده ام را دوست دارم ،

از گر به ای که از روی دیوار حیاط رد می شود خوشم می آید ،

راه رفتن آن برایم موزون است .

لطافت هوا دل انگیز است ،

روشنایی روز شیری رنگ و در خاطر ماندنی است.

گویی ا ز پشت سرم ، موسیقی ملایم و خیال انگیر ، دمنده یه رویا

و زیبایی ها نواخته میشود .

دوست دارم همه اش همیین جوری بماند ، اما با تردید این آرزو را دارم .


این تردیدم را بشکن ، مرا امیدواری ده که همیشه می تواند ‫چنین بماند.

زندگی زیباست ای زیبا پسند  -- زنده اندیشان به زیبایی رسند . ( ه.ا. سایه )

..

سوز

01:30  -  23.10.2008

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

عاشق

 

 عاشق 

  ..

‫با خواندن این نوشته ،‫

اشک توی‫ چشمام حلقه زد ، پلکهایم را تند تند بهم زدم

‫که جلوی جاری شدن قطره های اشک را بگیرم ،

از جاری شدن ‫اشک خجالت نمی کشیدم ،

پر بودن چشمهایم از اشک ‫با احساس تر می نمود ،

با پر بودن چشمها از اشک

‫احساس نزدیک تر با فضا و حال نوشته داشتم .

کی میگه عشق وجود نداره

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد

و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:

"باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی

یا شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم

و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده

نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یکی از پرستاران به او گفت :

خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزهایمر دارد .

چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،

چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:

اما من که می دانم او چه کسی است !

..

از صفحه : http://www.reallove.blogsky.com/

..

سوز

07.10.2008  -  02:07

......ادامه

 ‫بعد از نوشتن مطلب در وبلاگ هنوز نمی توانستم بخوابم ،

 هنوز یاد آوری جمله

‫« اما من که می دانم او چه کسی است » مرا منقلب میکرد ........

ادامه مطلب
نویسنده : س. و. ز : ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

عشق

عشق 

‫شعر شاعر اول : 

‫ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیا موز 

‫کا ن سوخته را جا ن شد و آواز نیامد 

‫دیدگا ه دیگر :

‫جا ن داده یه عشق را ، بر آ واز زمان نیست

‫کا ن مرغ بر این ما تم و ، پروانه ، فغا ن است

‫گر سوز دل عشق ، تو چون شمع ، شنیدی

جاری شدن اشک ، ز سوز دل پروانه بدیدی

..‫

‫سوز

 04:47 , 05.06.2008 

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫چشم ‫

 

‫چشم

.. ‫ 

‫‫چشمان ترا دیدم ، از ضعف بلرزیدم −−

     پا و بدنم سُست شد ، از جای نه جنبیدم

تیر‌ ِنگهَ اَت کُشتم ، من بیش نفهمیدم‫ −−

     هم بردگی یه کوو یت ، در جای پسندیدم

‫‫گو یی همه یه عمرم ، دنبال تو گردیدم −−

     بودم همه گم کردم ، در خویش ترا دیدم

‫زان خنده یه فتانت ، در فکر هراسیدم −−

     چون حالت دامن کش ، از ناز ، ترا دیدم

‫رفتت چو اشارت شد ، از جای جهانیدم −−

     ‫و ین ترس جدا گشتن، زو هام پرانیدم

هر لحظه برای خود ، امری زتو ، بر دیدم −−

     من بنده یه داغی پی ، در پیش ترا دیدم

‫آن جاذبه یه عشقت ، زنجیر مرا دیدم −−

     گردن شده دورا دور ، هر سوی کشانیدم

‫من راضی در بانی ، مهر از نگهت دیدم −−

     نازان و دمی مخمور ، چشمت همه یه دینم

من مایل آن باشم ، تا اینکه جهان بینم −−‫

     خدمت ، بشوخ چشمت ، گردد همه آئینم

..

سوز

 26.03.2008 ‌‌‌ 02:15‌‌‌‌‌ ،، 21.04.2008 - 2300

‫چشم   

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم