باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

مقام زن

مقام زن

تقدیم به زنان به مناسبت روز جهانی زن

مقام زن

..

افراد کمی، ز ِ نام ِ زن‌، ترس دارند

هر جا که زن است‌، برآن حصار می دارند

در بطن ِ زنی، وجودشان پا به گرفت

با چنگ و دهان‌، به سینه دست می دارند

 

با دست ِ زنان، خوراک آمد به دهان

در بچه گی است‌، قدم قدم‌، دست ِ زنان

با عشق ِ زنان، تلاش دارند شب و روز

تا با نگهی‌، قرار گیرد‌، تن و جان

 

بر راحتی یو‌، رفت و شدی بی پروا

چون خانه یه خاله گفته بودی آقا

با همسر ِ خود که در تلاش است شب و روز

آسوده و امن‌، بخوان نشستی آقا

 

چون مادر ِ ماست‌، مقام ِ زن، بالا هست

چون دختر ِ ما، مادری از فردا هست

چون خواهر ِ ما‌، عمه شدی بر فرزند

از هر دو طرف‌، محبتی والا هست

 

بر نصف ِ جهان‌، جسم ِ زنان جای گرفت

آن نصف ِ دگر‌، ز ِ قلب ِ مردان بگرفت

گر‌‌، دو نیمه از نصف ِ جهان جمع کنی

بینی که زن است که کل ِ دنیا بگرفت

..

سوز

18.اسفند 1391 - 08.03.2013 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

قطار زمان

 

قطار زمان

..

قطار ِ زمان به آرامی در گذر است ، در یک جائی ما را سوار بر این قطار می کنند

و در یک جائی دیگر ما را از قطار به بیرون می اندازند.

.

دائم در جلوی چشمهای ما خیلی های دیگر را از ین قطار به بیرون انداختند ، و

یا به آن سوار کردند که در طول سالها شاهد آن بودیم.

برای ِ آنهائی که نمی شناختیم یا احترامی برایشان قائل نبودیم ، احساس تأثری

از رفتن و یا شادی از آمدنشان نداشتیم.

در مورد آنها که می رفتند ، خیلی راحت ، پیاده کردن آنها را از قطار پذیرا بودیم

و آنرا طبیعی می دانستیم. ولی برای آنهائی که برایمان ارزش داشتند و عزیز

بودند یا همدم یا مصاحب ما بودند ، احساس تأسف و تأثر می کردیم و قسمتی از

این راه را در فکر کردن به آنها و اندوه ِ از دست دادنشان می گذراندیم.

ولی هر کار که بکنیم ، هر چقدر که متأثر باشیم ،

باز هم نه سودی به حال ِ ما دارد و نه به حال آن که از قطار پیاده اش کرده اند.

.

شاید دردناکترین ِ این جدا شدن ها ، جداشدن مادر از فرزند باشد.

اگر فرزندان بزرگسال باشند و مادر را از دست بدهند ، خیلی خیلی تأسف و تأثر در

فرزندان دیده نمی شود.

ولی وقتی مادر و پدری ، فرزند بزرگسال را از دست می دهند ، درد و اندوه ِ فراوان

و تأثر بسیار از پدر و بخصوص مادر او دیده می شود.

بینندگان این اندوه ِ مادر هم ناخودآگاه اندوهگین می شوند ، ولی گردش چرخ ِ قطار

ادامه دارد و اعمال و وظایف ِ اجباری ِ روزانه را هم باید انجام داد.

کاری از دست ما بر نمی آید.

شاید مشغول شدن به همدردی با دیگران ، باعث کم شدن ِ فشار ِ اندوه خود ِ ما باشد.

برای ِ کمک و یاری به مشکلات دیگران ، فکر و ذهن مشغول به دیگران می شود ،

و شاید اطلاع از درد و ناراحتی های دیگران ،  آن چنان ما را حیرت زده کند که این درد

و ناراحتی ِ ما را در مقابل ناراحتی و اندوه ِ آن دیگری کوچک جلوه دهد.

.

شاید بهترین کاری که می شود کرد ، در این حالت ِ مسافر اجباری بودن در قطار زمان ،

با کارهای تکراری و یکنواخت و روزانه که باید در آن انجام داد ،

مشغول شدن به تماشای زیبائی ها و سعی در درک زیبائی ها و خود را درون آن حس

کردن است.

مشغول شدن در کمک به دیگری است ، که او هم با مشگل کمتری این مسیر را به پیماید .

به شکرانه یه داشتن چیزی یا امکاناتی ، به آن هائی که ندارند ، از آن چیز دادن و

از آن امکانات بهره مند ساختن است.

دستی دراز کردن و از سیبی که در مسیر قرار دارد ، چیدن و به آنهائی که توانائی ِ

چیدن آنرا ندارند ، هدیه دادن است.

..

سوز

19 دی 1389 – 09.01.2011 

نویسنده : س. و. ز : ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

اتحاد و کلاغ

اتحاد و کلاغ

..

باز آمد و باز آمد

هر لحظه کلاغ آمد

چون بچه کلاغ از ضعف

بر خواجه به دست آمد

.

مادر ز  ِ هوا حمله

گوئی به شکار آمد

چندین نوک ِ دیگر هم

بر خواجه کلاه آمد

.

در حال کلاه در شد

خواجه نگران آمد

چندین کلاغ با داد

یکجا به صدا آمد

.

از ضربه ز  ِ منقار ها

چند زخم به سر آمد

تا بچه کلاغ از دست

خواجه، به رها آمد

.

از ترس  ِ سر و چشمش

دستش به فراز آمد

از ترس  ِ دو دَه زاغک

خواجه، به فرار آمد

.

کز جمع کلاغان شد

کآن مرد به فغان آمد

بر جمع موافق شو

ازجمع فراز آمد

.

پس رو چو کلاغان شو

بر جمع شتابان شو

از جمع هزاران سنگ

کوهی به فراز آمد

..

سوز

18.06.2010 – 28 خرداد 1388 

نویسنده : س. و. ز : ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

‫مادر 3

 

مادر 3

‫..

‫زمادر جهان روشنی یافته ست

‫به بردباری یو کوشش، جوان ساخته ست

‫چو مادر، به هوش و پُر از کار بود

‫به کودک ادب، هم درستی سُتود

.‫

‫چو کودک، عاقل است و همو راهبر

‫تو در پرورش، مادرش را بداری نظر

‫چو بچه کج اندیش بود و بَد کارو بار

‫به آغوش ِ بَد مادری، بود او را قرار

.‫

پدر را به کردار‫، بوده پیرو مدام

‫به کودک، دارد او برترین ِ مقام

بیاموخت مادر تمیزی یو، رفتار خوب

‫به مردم نشان گشته، آن بچه خوب

.‫

‫به پرورد ز کودک، به بُرنا، جوان

به دست همین مادرست، سازش این جهان

چو مادر، کِسی مهر و کوشش نداشت

‫به بالاترین رتبه اش، باید او ارج داشت

‫..

‫سوز

 ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 18.05.2009 

نویسنده : س. و. ز : ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

‫‫مادر 2

 

‫‫مادر  ۲

‫‫..

‫ز ِمادر، خدای بزرگ را، فراتر بدان

‫ز ِ پرودگار است زمین و همی، آسمان

‫به پرورده ام، او در آغوش خود مهربان

‫به یاری گرفت او به رُشدم، زمین و زمان

‫.

‫به آسایش و خورد و خوابم تلاش کلان

‫به روز و به شب، یا به عید، هر زمان

‫به پروردم اَندر، به زحمت به رَفت و کشان

‫مهیا نمود پوشش و خوردنی، بر دگر کودکان

.

‫چو پروردگار، او وجودم به پرورده است

‫مرا خواسته داد، میل خود را نموده نهان

‫ز لطف و به رحمت پس از خالق روزگار

‫توئی مادرم، دیگری در جهان را نباشد نشان

‫..

‫سوز

 ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 09.05.2009

‫تقدیم به مادرم، مادر ملت ها و مادر های دیگر ملت ها 

نویسنده : س. و. ز : ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

‫اشک

اشک

‫..

من آن اشکم، بر اندوهت ز ِ گوش چشم روان گشتم

‫شدم تسکین به غم هایت، ز کاشانه جدا گشتم

‫غبار غم به شستم گَرد، چو از ذهنت روان گشتم

‫چرا پس دوری من شد، ز یاران و ز کاشانه (اشکدان)

‫مُسکِن یا که آرام بخش، به هر دردی از آن خانه

.

‫چو غم جوشید، شدم چشمه، فدا کردم خودم را من، دلیرانه

‫وداع من ز ِ، یارانم، به پای چشم پنهان شد، بدست ِ صاحب ِ خانه

چه کس من را از آن پس دید، چه کس دنبال ِ من گردید

‫نهان گشتم بدستمالی، به پشت دست خردسالی، نمین بودم، کمی بعد هیچ

.‫

‫تأ ثر را عیان کردم، که شادی را بیان کردم، ‫غم غربت روان کردم

‫شدم ظاهر به اندوه و، به درد و زار و بیماری، و زآن پس هم به خوشحالی

‫زدودندَم بآسانی و با سرعت بدستمالی، نوک انگشت، خجالت یا نهان کاری

.‫

‫من آن اشکم که آویختم به چشم مادری بدبخت، به اعدام جگر گوشه

‫به حسرت باد، تکان میخورد، حزین آونگ، به چوب دار آویزان، چه بیهوده

‫طنابی کرد جدا او را، به گردن حلق، ز مادر، هم دگر یاران که می بوده ++

.

‫جدا گشتن ز هر دردی، وداعش با غم و اندوه،

روان شد اشک، اندک، یا کمی انبوه

‫به پایان ِ جدایی ها، ز شوق باز دیدن ها،

روان شد اشک، بسان چشمه ای از کوه

.‫

بروز شادی و اندوه، نمادش اشک می گردد،

‫چو بیرون شد ز کاشانه سراغ خانه می گردد

جدا از خانه یه پیشین، سراغ باد می گردد،

سوار باد توفنده، به جمع ابر پیوندد

‫‫وزان پس بارش ابری است، برای ابر می بارد، بباران ابر می کاهد

به کوهساری دوان گشته، ‫به جویباری‫‫ روان گشته،

‫خنک سازد دل ِ، یک آهوی تشنه، به آهویی نهان گشته

‫در آن گاهی که سوسماران، بدندان پاره می سازند، نیام بچه آهو را

‫من آن اشکم، که با حسرت ز چشم ِمادر ِ آهوی ِ بیچاره روان گردم

‫..

سوز‫

‫02.01.2009 07:00 - 05.01.2009‫ 

......            

++‫ وقتی این سه سطر را می نوشتم از تأثر،

اشک چشمانم را پر کرد و جاری شد++ 

نویسنده : س. و. ز : ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

دزد دل

 

   دزد دل

   ..

‫دوستی ناشناس نوشته بود :

دزد دِل ها چاره یه کارش چییه ؟

گفتمش شعر چشم را از همین وبلاگ بخوان

..

دزد د ِ ل ، خود تو رو هم به اسیری می بره

‫دزد دل ، وجودت ، جسمت ، روحت را هم می بره

‫اون وقته که هی میخواهی بیشتر ازت بدزده ، اون برق نگاه ،

‫اون ناز نگاه ، که دامن ِ ابرو رو پشتش می کِشِه و اون گرد و غبار

‫کشیده شدن دامن روی زمین ، مثل گرد و غبار گیجی یه بعد از مورد

‫لطف قرار گرفتن از گوشه چشم اون دلبری است که دل تو رو برده.

‫اون وقته که هرچی داری حاضری در اختیارش بذاری که اونو هم به بَره ،

‫یه وقت به دو رو بَرِت نگاه می کنی می بینی چیزی دیگه نداری ، حاضری

‫جانت را هم بدهی .

‫بقول شاعربزرگ ایرج میرزا : وقتی که پسر برای رضایت ، دزد ِ دلش ،

قلب مادر عزیرش ‫را برای تقدیم به دلبر می برد و پایش به سنگ میخورد ،

.

قلب مادر بصدا در می آید و می گوید :

" ‫آه ، پای پسرم خورد به سنگ "

‫بچه هم دل مادر رو می دزده .

 ..

سوز

01:20  04.12.2008 

 

نویسنده : س. و. ز : ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫مادر

 

مادر

-  

پدر جسم من سوزنی نوک ، بمادر بداد

به پیش اندرم مادرم ، خوان روزی گشاد

که خود آنچه  خواستی ، ز بهرم نخورد 

چو من خواستم ، دهان ، از برایش گشاد

و یارش که شد ، خواست آن را سپرد

برایش تهیه مهم بود ، کلان ، یا که خرد

در آن فصل ناجور ، همه با پدر در تلاش

بهایش چه بود و کجا، خواسته را خانه برد

-

کالبدم بر پا شده ، در بطن او تکمیل یافت

نامده از برایم ، پوشش پشمی ببافت

آنچه را بشنوده بود در ساز من ، نیکو بود

از برایش جستجو کرد و تلاشی ، تا بیافت

-

مرا تاب خوردن نبود ، از غذا و خوراک

بخورد و به پالود ، ساخت آن ، را بپاک

بخون اندرونش کشانده ، به بندم ، سپرد

زناف بند ، رسیدم غذا ، چهره ام تابناک 

 -  

مرا کرد جزوی از جسم خود ، همزمان

زنوش و خوراکش نهادی ، همه در میان

زخونش مرا خون ، به هر دم ، بدادی هوا‫‫

به هر جنبشم در درونش ، شدی شادمان

تکامل به بخشید ، نهم ماه ، نمود

به هنگام ، ز زهدان ، گفت ، بدرود

همی خواستم که مانم ، به آسوده جای

نداشتی مرا گریه سود ، که بیرون نمود

-

به لحن ملایم ، مرا گر یه آرام کرد

نوازش نموده ، به لالائیم خواب کرد

نیاسود و ناخفت ، تا من ، آسوده دید

خود او بنده ، من را چو ارباب کرد 

  -

به نا امنی ام او دو صد ، شور داشت

زخردی که ، گردم بزرگی ، هوایم بداشت

چو زن خواستم ، همسر و پور ، بودم به بر

به مادر ، همی بچه بودم ، تفاوت نداشت

‫‫ -

‫سوز

‫مادر 

    ‫‫15,16,17.05.2008

نویسنده : س. و. ز : ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم