باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

پوچی

پوچی

..

نوشته بودی بروم یا بمانم

یه زمانی ، درفکر پوچی یه آمدنم بودم ، به فکر افتادم که بروم ،

ولی دیدم این رفتن ، اینطوری ؟ از آمدن هم پوچ تر بنظر میرسد .

بکجا بروم ؟ لا اقل اینجا امکان تغییر دادن را دا رم . در آنجا که

نمیدانم کجا  هست ،  و نمیدانم توانم چه خواهد بود ؟

آمدنم از کجا بود ،

بر شاخه یه درخت سیبی ، قسمتی از آن سیب بودم که باغبان 

برای باروری و درشت  شدن سیبش از علف های پس داده شده یه گاو

مزرعه ، پای آن را کود داده بود .  آن کود چه بود ، قسمتی از

علف های مزرعه بود که تخمش را باد از سرزمین های دور

و نزدیک بانجا پرو از داده بود، خاک مسکنش شده بود ، و باران

رشدش داده بود. این  چمن و علف مزرعه که حالا قسمتی از

وجود من شده اند ، از درون گاو رد شده اند و :

.

قسمتی هم از چمن اندر درون شیر رفت ،،،

بخش دیگر کود نامش ، در پیاز و سیر رفت

قسمتی از آن بنام شیر ، کجا رفت و چه کرد ،،،

می بباید قصه ای دیگر برآن تحریر کرد .

 .

آبی که سیب را بارور کرده بود ، در طی یکسالی که ،

سیب من ساز ، بارور شود ،

بارانش گاهی از شمال ، گاه از جنوب بدانجا رسید ه بود .

آب باران ، تبخیر جنوب ، از ساحل اروند روود ، از پهنه یه خلیج فارس .

 .

باران شمال، از سپید روود و خزر بر خاسته ،  

اینهمه دشت و دمن را پشت سر بگذاشته.

من کی یم ؟

مجموعه یه خاک وطن یا که از محدوده یه بالاتر و پایین ترم ؟

 .

خاک و آب جسم سیب ، زاده یه تنها دیار ما ، نمی باشد بُنَ ش ،

زاب پهن دریای یه آرام ، اطلس و هندی ، همی باشد درش ،

 .

مام میهن ، بهر ابر ، پر ز باران ، این جهان آبی است ،

کالبدم از گوشه های دیگر و ، از این جهان خاکی است ،

من شدم از خاک و از  آب جهان، چون پایدار،

می همی کوشم جهان و مردمانش را  قرار

 .

پس به بین ، یک سیب که پدر یا مادر من خورد ،

یا قسمتی از من فعلی ، یک قسمت از سیب و چمن قبلی

 است . مدتی در شکل من مهمان است 

و بعدش در کجا و با چه شکلی ادامه دهد ، نتوانم گفت .

 .

نقش سیب ، دی ، مادر و امروز با اسم منش نادی شود ،

مدتی مهمان من ، زان پس که را ، یا بر چه ای نامی شود ،

یا بسان شاخه ای ، در پرده ای ، مستوجب کاری شود ،

آتشی سازد زمستان را شبی ، یا چرخ یک گاری شود ،

 .

گردش خود را به بین ، پیکر دگر ، در هر کجای عالمی ،

گاهی اندر شادی یه یک نو عروس ، گاه اندر غذای ماتمی ،

جمله یه گیتی تو را آید ، ترا سازد ، زتو بیرون شود ،

سال باید شاخ خشک ، کز رشد گل ، گلگون شود ،

 .

آنچه می بینی تمامش همرهی ، در هر رهی ست ،

تک تک جزء وجودت ، هر یکی از گلشنی ست ،

جمله اعضای وجودت از جهان خاکی است ،

یک دو جزء ذره ات ، دی با کی یو ، فردا کی است ،

 .

حال با این مجمع ذرات ، گشتی تو عیان ،

صد بسالی کن تحمل ، ساز جمع خود بیان ،

ساز نیکی پیشه و اندیشه ات را نیک کن ، 

نیک گردان گفته ات ، کردار نیکت ، پیشه کن ،

.

چون چنین گل بویه ای ، بر مردمان یاور کنی ،

پوچی یه بودت مبدل ، بر گران گوهر کنی ،

پس عزیز جان ، وقت خود مصروف دار ،

از برای یه خدمت مردم ، همی بنمای کار ،

.

در اینجا می بینی که بودنت فایده ای دارد و از وجود

تو برای رفع مشکلات  خیلی ها استفاده شده و

بودن خودت را مفید می بینی ،

کسی را در تنگنا کمک کرده ای ، دردی را التیام بخشیده ای ،

روح نا آرام در بن بست مانده ایرا تسکین داده ای ،

روح نا آرام در بن بست مانده،

شاید پرنده ای محتاج کمک باشد. 

وقتی پرنده یه آزاد شده ، پر زده ، و میرود ،

نشاطی ملایم بصورت تبسمی راضی کننده در وجودت

جاری میشود .

من درونی ، من ذاتی، احساس غرور میکند ، آن منی که در

همه هست ،

آن منی که پیدا و نهان مایل است نشان بدهد که :

این منم که ... این من بودم که ..... 

و تا زمانیکه این رضایت را بدست آورد ، در تلاش است ،

در تکاپو ست ، حتی اگر به رخ دیگران نتواند کشید ،

میخواهد لا اقل بخودش نشان بدهد

که توانستم ، و کمی آرام بگیرد . 

وقتی این من درون بخود بالید ، آنوقت است که می بینی ،

 .

ماندن ارزش ماندن را دارد ، 

و رفتن ، فرار ، از باور ، به مفید بودنت است ،

.

فرار از قبول مسئو لیت انجام کاری است ، که فکر میکنی 

شاید نتوانی درست انجامش بدهی. 

این را بدان ، مسلم است ، آنچه کرده ای ، در آن شرایط ،

بهترین کاری بوده که انجامش داده ای ، با ملاحظات

گوناگون ، احساسات مختلف ، و شرایط موجود ،

پس تصمیم در آن زمان ، بهترین تصمیم بوده است . 

حال اگر بعدا بنظر می آید که کاش اونکار را میکردم 

 که اینطور نشود . فکر کن که در آن زمان این دید ،

این شرایط ، این احساس را نداشتی ،

 . 

پس گذشته را تابلوی ملامت برای خود نکن ،

بلکه ، آنرا الگو ی تصمیم درست گرفتن ،

برای آینده ات قرار بده ،

.

نترس و برو جلو ، به پیش .

 .

بنابراین ، نماندن و رفتن ، فرار از مسئولیت است ،

تایید پوچی یه تحمیل شده بتو هست ،

به من درون میخواهی نشان دهی که فکر نکن هیچ

کاری از دستم بر نمی آید ،

و با وجودی که این طور رفتن را نمی پسندی و میدانی 

که با رفتن ، عده ای را به ناراحتی و اندوه میکشانی ،

و هم خودت و هم اونهایی که بعد از تو

هستند ، از این کار ناراضی خواهند بود ،

با اینحال میخواهی قدرت من بودنت را ثابت کنی .

این نمایش قدرت ، نکوهیده ، ناپسند است و مردود است.

.

بمان و نشان بده که ، ماندن ، جواب روح توانای تو ، به آن

پوچی و پوچ نماها ست.

و نشان بده که ،، تو ،، میتوانی ، این بی هدف بودن را ، به ،

با هدف بودن تغییر بدهی.

و این تو هستی که معنی و مفهوم برای بودنت ایجاد کرده ای ،

این تو یی که بودنت برای دیگران خیلی مفید بوده است .

این مفید بودنت را برُ خ اون ،، من ،، بکش .

.

 پوچی 

Do.  20.03.2008—03:15

22.03.2008  , 21.03.2008 

نویسنده : س. و. ز : ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم