باز‌بین

پرده ای دیگر از ، ‫نگرشی به گوشه های دیگر

گاهی خرامان می روی

گاهی خرامان می روی

..

چون آهوان‌‌، گاهی خرامان می روی

گوئی که شیری در پی است‌‌، گاهی هراسان می روی

دیدی که از تیر ِ‌ نگاه‌‌، قلبم ز ِ تو‌، درمانده شد

با شوخ خنده‌ از بَرَم‌‌،‌ دامن کشان‌‌، انگشت به دندان می روی 

افتاده در خاک ِ غمت‌‌، این قلبک بی چاره است

دل را کنون داده ز ِ دست‌‌، لبخند باشد، مرهمی

جان دست ِ‌ تو باشد اسیر‌‌، قلبی در آن صد پاره است

گاهی محبت می کنی‌‌، گاهی نگه بد می کنی

آهو شدی‌‌، امید شدی‌‌، اندر بیابان های تنهای ِ دلم

اخمی که بر من می کنی‌‌، از پیکرم، جان می بری

روحی که در جسم من است‌، پابسته بر چشم تو است

چشمت بگردانی زمن، کالبد به جا، جان می بری

..

سوز

16 آذر 1391 – 06.12.2012

 

نویسنده : س. و. ز : ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

‫دریا چشم

‫دریا چشم

‫..

‫چو دریا بود چشمان سبز و آبی رنگ معنی دار

‫او در یکی از صندلی های سالن انتظار فرودگاه نشسته بود

‫و منتظر بود تا همه برای پرواز خوانده شوند.

‫چشمان سبز و آبی رنگ و حالتی مهربان داشت. چشمان آبی،

‫دریائی عمیق را می‌مانست، و خود در افکار خود غرق بود.

‫دریائی بود که در دریا غرق بود،

‫دریای چشم های سبز و آبی ‫در دریای افکار عمیق و دور غرق بود.

‫ولی گویا حالتی مطمئن داشت ‫که کاملاً غرق نخواهد شد،

‫و اگر آن ریسمان بسته به زمان حال را ‫بسوی خود به کشاند،

‫بلافاصله به زمان حال و به روی نیمکت خود بر خواهد گشت.

‫.

‫وسوسه یه رفتن در این دریا جذاب ‫بود،

‫او فهمید که پای‌ِ قلبم سُر خورده و دارم در این دریا فرو میروم.

گویا می دید که دارم در این دریا غرق می شوم. جلوی من را نگرفت

نگاهش را ندزدید و پس ازنگاهی کوتاه به من،

‫همچنان به نقطه ای ثابت نگاه میکرد.

در حالی که در رویای خود بود، مرا هم زیر نظر داشت، ‫

‫و ایستاد به تماشا ‫که چگونه غرق میشوم‫.

‫.

‫ترس آن بود که اگر به دریای چشمانش راه یابم،

‫این دریا چنان ‫عمیق است که مبادا در آن غرق گردم،

‫ولی تجسم این غرق ‫شدن هم زیبا بود،

‫غرق شدن در دریای‌ِ محبت چشمانش، غرق شدن

‫در لذت‌ِ پذیرفته شدن و مورد قبول واقع شدن زیباست.

‫چنین غرق شدنی ، غرق شدن در احساس اعتماد دیگری نسبت

‫بخودت است. لذت از پذیرفته شدن‌ِ تو، توسط دیگری است.

‫تبسمی که بر لب داشت و در رویا بود، نشان می‌داد که گویا

‫او هم غرق شدن ‫تو را در دریای چشمانش حس می‌کرد و از اینکه

‫در این ‫غرق شدن، تلاشی برای نجات نمی کردی و شاد بودی

‫از این حالت، راضی بودی ازین غوطه ور شدن در دریای‌ِ محبت او،

‫او هم از لذت تو و از اینکه جائی یا موقعیتی برای شاد ساختن تو

‫داشت و عرضه کرده بود، راضی بود.

‫..

سوز

‫دیترویت ۱۵ فروردین ۱۳۸۸ − 16:30 ,  04.04.2009

نویسنده : س. و. ز : ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

‫سحر

‫سحر

.. 

‫‫فرح انگیز و طربناک بُوَد وقت سحر 

 

‫ز گل و باغ‫ ، نفس ِ تر، نور تابان ز قَمَر‫‫

 

‫چشم آلوده بخواب و اندکی اشک به بر

 

‫اشک شوق است ز دیدار صبا بار دگر

 

یا که حسرت به ، گذر از شب ِ دلدار به بَر

 

.. 

سوز

06:15 29.07.2008  - 04.08.2008

 

نویسنده : س. و. ز : ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

‫چشم ‫

 

‫چشم

.. ‫ 

‫‫چشمان ترا دیدم ، از ضعف بلرزیدم −−

     پا و بدنم سُست شد ، از جای نه جنبیدم

تیر‌ ِنگهَ اَت کُشتم ، من بیش نفهمیدم‫ −−

     هم بردگی یه کوو یت ، در جای پسندیدم

‫‫گو یی همه یه عمرم ، دنبال تو گردیدم −−

     بودم همه گم کردم ، در خویش ترا دیدم

‫زان خنده یه فتانت ، در فکر هراسیدم −−

     چون حالت دامن کش ، از ناز ، ترا دیدم

‫رفتت چو اشارت شد ، از جای جهانیدم −−

     ‫و ین ترس جدا گشتن، زو هام پرانیدم

هر لحظه برای خود ، امری زتو ، بر دیدم −−

     من بنده یه داغی پی ، در پیش ترا دیدم

‫آن جاذبه یه عشقت ، زنجیر مرا دیدم −−

     گردن شده دورا دور ، هر سوی کشانیدم

‫من راضی در بانی ، مهر از نگهت دیدم −−

     نازان و دمی مخمور ، چشمت همه یه دینم

من مایل آن باشم ، تا اینکه جهان بینم −−‫

     خدمت ، بشوخ چشمت ، گردد همه آئینم

..

سوز

 26.03.2008 ‌‌‌ 02:15‌‌‌‌‌ ،، 21.04.2008 - 2300

‫چشم   

نویسنده : س. و. ز : ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم