امید
امید
..
کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم بکشت بتیر نگاهش زپهلوی دیده ، بخشم درشت ز درد جگر سوز آن پر عتا بش ، نگاه بلرزید قلبم ، همی دست و زانو و پشت
مرا پرتو مهر و رویت ز صحرا بداشت زکار و زکشت و تلاشم همی دور داشت بسان غلامان بی مزد ، بدون مواجب کنیزبدربانی خاک کوویت ، مرا پیشه داشت
مرا جام چشمت بدادم شراب ووجودم سروربه پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامدادنخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور
بسعی وتلاش تمام چاره جو میروم روز وشبباندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تبچو پندار وگفتار وکردار من ، با همه نیک بود نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط و طرب
..
سوز
امید
06.05.2008 - 21:30